#گلهای_باغ_سردار_پارت_207
لادن که فهمید توی دل دایی بزرگش جا باز کرده جواب، توجه او را با شیطنتی دیگر داد، تا اردشیر هم بفهمد که به همان اندازه مورد توجه اوست. پس مثل سربازها پا کوبید و گفت :بله قربان در خدمتم. اصلا میخواهید چمدان را بدید من خودم بعدا کادوی هر کسی را میرسونم به دستش!
اردشیر با محبتی حقیقی دست او را گرفت و گفت : نه عزیزم شوخی کردم، زحمت نکش خودم انجامش میدم.
سپس در چمدان بزرگ را باز کرد و گفت: لطفا من و ببخشید که کادوشون نکردم؛ چون توی گمرک بازشون میکردند. شما به بزرگی خودتون ببخشید و کادو شده فرض کنید.
از هر طرف صدای تعارف و تشکر به راه بود که اردشیر اولین کادو را از چمدان بیرون آورد و گفت: خوب از کوچکترها شروع میکنیم که دلشون هم کوچیکه... اینهم کادو عروسک خوشگل من نسترن.
لباسی زیبا از ابریشم یاسی رنگ به لادن داد تا به نسترن کوچولو بدهد. همه، حتی فریدون خان هم از دیدن لباس هیجان زده شدند و از رز خواستند تا لباس را تن او کند تا ببینند که اندازهی او هست یا نه.
مریم خانم با لبخندی شیرین گفت: حتما اندازه است خودم سایزش رو به عموش دادم. باید اندازه باشه.
تا رز کودک زیبایش را برد که لباس را تن او کند و هیجان کودک خردسال را بنشاند. اردشیر کادوی اردلان و آرمان و پیمان همینطور لاله و لادن را داد و نوبت به بزرگترها رسید و همه با تعجب دیدند که اردشیر بسته ای کوچک را از چمدان خارج کرد و از جای خود برخواست نزد پدرش رفت و بسته کوچک را دو دستی تقدیم پدرش کرد. همایون خان که هم تعجب کرده بود و هم از خوشحالی میلرزید. قبل از گرفتن بسته از جای خود برخواست و یکبار دیگر پسرش را در آغوش گرفت و بوسید: ممنونم پسرم. زحمت کشیدی.
نرگس کنار گوش داریوش زمزمه کرد: اینکه نمیخواست پدر را ببینه، چطور براش کادو آورده؟
romangram.com | @romangram_com