#گلهای_باغ_سردار_پارت_206
اردشیر موهای خواهرش را نوازش کرد و گفت: از شما سه نفر ممنونم که این مدت از شقایق و پدر و مادر مراقبت کردید و قول میدم که از این به بعد تنهاتون نگذارم.
برای اینکه موضوع بحث را عوض کند با لبخند گفت : خوب حالا وقت سوغاتی دادنه... پس من برم چمدان سوغاتیها رو بیارم.
لادن که نزدیک پلههای اتاق میهمان ایستاده بود به اردشیر گفت: دایی جون اتاق شما این بالاست. پس زحمت نکشید، فقط بگید، کدام یکیه من خودم براتون میارم.
اردشیر لبخند معنی داری زد و گفت : ممنون عزیزم تو خیلی لطف داری. پس زحمت بکش، چمدان مشکی رو بیار.
و با شیطنت ادامه داد: البته اگر کمک میخواهی بیام.
طولی نکشید که لادن با چمدانی بزرگ و سنگین بالای پلهها ظاهر شد و همانطور که نفس نفس میزد، گفت: توی این خونه یک جوانمرد پیدا نمیشه کمک کنه؟ در حالی که نرگس گوشه لبش را میجوید و حرص میخورد که چرا این دختر همیشه راهی برای مسخره بازی پیدا میکنه. کوروش به سرعت رفت و چمدان را از او گرفت و جلوی اردشیر روی زمین گذاشت.
لادن با همان لحن بازیگوش گفت: دایی جون حسابی شرمنده کردید!راضی به زحمت شما نبودیم.
اردشیر که معلوم بود از شیطنتهای لادن نه تنها ناراحت نمیشود، بلکه به نوعی لذت هم میبرد. برای اینکه بیشتر سربهسر او بگذارد گفت: خواهش میکنم، قابل شما رو نداره. از قدیم گفتن نابرده رنج گنج نمیدن. بیا کاری را که شروع کردی تمام کن.
romangram.com | @romangram_com