#گل‌های_باغ_سردار_پارت_203

او به حمایت داریوش و نرگس هم احتیاج داشت؛ اما می‌دانست الان وقت خوبی برای تهدید مستقیم آن‌ها نیست با این‌حال روبه نرگس و داریوش گفت: فکر نکنم همه شما با این تصمیم موافق باشید.

اردشیر با شنیدن این جمله همچون شیر به او حمله کرد ولی قبل از آنکه به او برسد پدرش و کوروش مانع او شدند.

فرهاد ترسان وخشمگین با زخم بزرگی در قلب به سمت در پشتی رفت و پالتوی خود را برداشت و به سرعت از در خارج شد.

لحظه‌ای سکوت سالن پذیرایی را فراگرفت. هیچ‌کس از جایش حرکت نمی‌کرد؛ اما بالاخره اردشیر به خود آمد و بدون توجه به دیگران به سمت شقایق رفت دستان بزرگش را دو طرف صورت کوچک او گذاشت و پرسید: تو واقعا می‌خواستی با اون ازدواج کنی؟

شقایق از نگاه خشمگین و صدای عصبانی برادرش ترسیده بود و نمی‌دانست چه باید بگوید اما از جوابی که می‌خواست بدهد، مطمئن بود. پس سرش را که با وجود دستان قوی اردشیر سنگین شده بود به طرفین تکان داد و با این علامت خیال او را راحت کرد.

اردشیر به خود آمد تازه متوجه شد که زیاده‌روی کرده و به عنوان میهمان حق نداشته در مسائل صاحب خانه دخالت کند. او باور نمی‌کرد که در اولین شب ورودش به این سرعت جایگاه پسر ارشد خانواده را دوباره از آن خود کرده و برای موضوع به این مهمی پدر و خواهرش را تحت فشار بگذارد و حالا پشیمان بود نباید کنترل خود را از دست می داد؛ اما کار از کار گذشته بود.

اردشیر با خستگی روی مبل نشست و با صدایی که غم و اندوه در آن بوضوح حس میشد توضیح داد: متاسفم من نباید دخالت می‌کردم... از همه شما معذرت می‌خوام... من نباید می‌آمدم... بهتره برم هتل و فردا...

مریم خانم که نگران شده بود؛ مبادا اردشیر تصمیم به رفتن بگیرد. صحبت او را قطع کرد و گفت: عزیزم خودت را ناراحت نکن. ما همه از این‌که توامشب این‌جا هستی، خیلی خوشحالیم.


romangram.com | @romangram_com