#گلهای_باغ_سردار_پارت_202
فرهاد باورش نمیشد که اردشیر آنقدر از او متنفر باشد که در اولین برخورد اینطور به او توهین کند؛ اما هر چه در ذهنش به دنبال دلیل این نفرت جستجو کرد به نتیجهای نرسید. فقط توانست بگوید: شما که میدانید در اینجا رسم است، اگه دختری بخواهد با یک مرد ازدواج کنه فقط به اجازه پدرش احتیاج داره نه برادرش.
ولوله ای در جمع حاضر در سالن به راه افتاد. هیچکس صدای دیگری را نمیشنید. فرهاد پا را از گلیمش درازتر کرده بود و داشت رابطه تازه پدر و اردشیر را محک میزد.
اردشیر بیاختیار به سمت پدرش برگشت نمیدانست چرا انتظار دارد پدرش همان لحظه تکلیف فرهاد را روشن کند؛ ولی او تصمیم خودش را گرفته بود. همین امشب باید شر این مزاحم را از زندگی خواهرش کم میکرد.
همایون خان که از نگاه اردشیر دریافت او باید همان لحظه جواب فرهاد را دهد بر سر دو راهی انتخاب یکی از این دو نفر مردد شد، یکی پسری که پس از سالها به خانه بازگشته و دیگری تنها یادگار برادرش.
اما فراموش نکرد که سالها پیش در چنین موقعیتی فرزند بزرگش را رنجانده و تصمیم غلط او برای انتخاب بین فرزند و برادر زادهاش باعث شده که اردشیر تمام جوانیش آواره شود و حالا که در همان موقعیت قرار گرفته نمیتوانست دوباره اشتباه کند. پس به سمت آن دو رفت کنار اردشیر قرار گرفت و با صدایی محکم و بدون هیچ تردیدی به فرهاد گفت: فرهاد جان من متاسفم؛ اما این خواست خود شقایق است او مدتی پیش این تصمیم رو گرفته و من منتظر فرصتی مناسب بودم تا خودم اون رو به تو اطلاع دهم.
اردشیر نفس راحتی کشید و دست شقایق را که کنارش آویزان بود در دست گرفت و فشرد.
لادن و لاله نگاه پیروزمندانهای به هم انداختند و کف دستهایشان را به نشان پیروزی به هم کوبیدند. انگار اردشیر با اینکار باری بزرگ از روی دوش آنها برداشته. لبخند کوروش و رز که یکدیگر را در آغوش گرفتند، حتی برای نسترن کوچولو هم جالب بود؛ اما فرهاد دو قدم عقب رفت و به دیوار پشت سرش تکیه داد او باورش نمیشد که تمام نقشههایش نقش بر آب شده باشد. همین نیم ساعت پیش بود که به عنوان آقای آینده خانه به کوکب خانم دستور داده بود، از جلوی چشمش دور شود و حالا به همین راحتی خانواده عمویش عذر او را میخواستند.
فرهاد دهان باز کرد تا حرفی بزند؛ اما قفل محکی به دهانش خورده بود. یکمرتبه چیزی همچون صاعقه به مغزش خطور کرد و آخرین تیر ترکشش را رها کرد: من از همه شما شکایت میکنم. فکر میکنید، میتونید مال و اموال پدربزرگم رو بالا بکشید و هیچکس نفهمه. من تا قرون آخر ارثیهام رو از شما خواهم گرفت. تا حالا به خاطر همسرم چیزی نمیگفتم.
romangram.com | @romangram_com