#گل‌های_باغ_سردار_پارت_201

کوروش به سمت اردشیر رفت، تا شاید بتواند، برای هضم این خبر حرفی بزند.

اما اردشیر خیلی سریع از شوک بیرون آمد و با چنان غضبی که شقایق هیچ‌وقت ندیده بود گفت: کی تو رو مجبور به ازدواج با این آدم کرده؟

این‌بار وحشت در چشمان نرگس خانه کرد. بطوری که روی نزدیکترین مبل نشست.

شقایق برای اولین بار در زندگیش از نگاه پرسش‌گر یک بزرگتر ترسید و با لکنت جواب داد: هیچ‌کس.

اردشیر نگاهش را از چشمان وحشت‌زده شقایق گرفت و در پشت سر او به دنبال فرهاد گشت و دوباره از شقایق پرسید: پس چرا؟

همه از این سوال هم مثل سوال قبلی شوکه شدند. ولی اردشیر به شقایق فرصت دفاع نداد و انگشت اشاره اش را به سمت فرهاد گرفت و رو به شقایق گفت: به من نگو که این رو دوست داری چون باور نمی‌کنم.

در این وقت فرهاد که از پشتیبانی شقایق شجاعت پیدا کرده بود، یک‌بار دیگر با قیافهای حق به جانب جواب داد: چرا که نه؟ مگر اشکالش چیه که شقایق نمی‌تونه منو دوست داشته باشه؟

اردشیر از کوره در رفت و با صدایی که می‌لرزید گفت: خودت هم میدونی که تو حتی لیاقت جفت کردن کفش‌هاش رو هم نداری. چه برسه به این‌که بخواهی چنین ادعای احمقانه‌ای کنی. من اجازه نمیدم خواهرم خودش رو با ازدواج با تو تا آخر عمر بدبخت کنه.


romangram.com | @romangram_com