#گل‌های_باغ_سردار_پارت_200

این جمله مثل پتک بر سر اردشیر کوبیده شد. بطوری که چند ثانیه نمی‌دانست، از چه کسی باید سوال کند؛ اما بالاخره رو به مادرش که تمام این سالها اخبار خانه را به او می‌رساند کرد و گفت: این چی میگه؟

یک مرتبه همه ساکت شدند. هیچ‌کس جرات نمی‌کرد، برای رد یا تایید صحبت فرهاد حرفی بزند. اگر آنها این ادعا را رد می‌کردند، هم فرهاد و هم شقایق می‌فهمیدند که در تمام این مدت به بازی گرفته شده اند. اگر صحت گفته فرهاد را تایید می‌کردند با دست خود هر چیزی را که او به دنبالش بود تقدیمش می‌کردند. از جمله مهمترین دارایی‌شان کارخانه، که همه برای بدست آوردنش دندان تیز کرده بودند.

شقایق که در تمام این مدت کنار پدرش ایستاده بود، می‌دانست که خانواده‌اش در چه موقعیت دشواری قرار دارند؛ ولی نمی‌دانست که اردشیر راجع به اتفاقات اخیر چقدر می‌داند. پس به سرعت خود را به او رساند و گفت: داداش من برای شما توضیح...

اردشیر با کنجکاوی به او نگاه کرد و گفت: شما!؟

و دوباره با خشم به فرهاد چشم دوخت.

شقایق دست سردش را روی صورت برادرش کشید و نگاه خشمگین او را به سمت خود برگرداند و گفت: آخه من و فرهاد قراره با هم ازدواج کنیم.

اوضاع کاملا بهم ریخته شد. اردشیر یک قدم از شقایق فاصله گرفت.

داریوش خواست پادرمیانی کند که نرگس بازویش را گرفت و او را متوقف کرد.


romangram.com | @romangram_com