#گلهای_باغ_سردار_پارت_199
مریم خانم و همایون خان هم با شنیدن این کلمه شوکه شدند. به طوری که مریم خانم بلافاصله دستش را روی بازوی اردشیر گذاشت و همایون خان از روی مبل کنار همسرش برخواست.
اردشیر کمی مکث کرد، نسترن را از روی پای خود بلند کرد و در آغوش مادرش که از همه به او نزدیکتر بود گذاشت از روی مبل برخواست و مستقیم به سمت فرهاد رفت وقتی جلوی او قرار گرفت ایستاد.
فرهاد که از او کوتاهتر بود، سرش را بلند کرد، تا بتواند صورت او را ببیند و چون آدم ترسویی بود. به خود لعنت فرستاد، چرا از روی عصبانیت حرفی زده که عاقبتش را میدانسته و با چشمانی که از وحشت دو برابر شده بود، به اردشیر زل زد.
صدای مردانه و محکم اردشیر با کلماتی شمرده به گوش رسید: اگه برای خوش آمدگویی آمده بودی، این کار رو کردی. فکر میکنم امشب قراره همه خانواده دور هم جمع شوند و دلشون نمیخواهد، یک غریبه مزاحمشون شود.
فرهاد که این جملات حکم اخراجش را داشت، با سماجت سرجای خود ایستاد و گفت: من که غریبه نیستم پسرعمو.
اردشیر از همان لحظهای که او را دید، تصمیم گرفت، کاری کند تا زمانی که در ایران و در خانهی پدرش سکونت دارد، او را نبیند. پس با خشونت گفت: با این حال جزو فرزندان همایون سردار نیستی.
او نمیدانست که خانوادهاش ماههاست از پررویی این مرد به ستوه آمدهاند و دیگر نمیدانند که چطور او را از خانه و خانوادهاشان دور کنند.
از آنجا که فرهاد بیدی نبود، با این بادها بلرزد. با پرویی مثال زدنیش گفت: خوب هیچکس تا حالا نگفته که پسر عمو جزو خویشاوندان نیست بخصوص این پسرعمو که حالا داماد خانواده هم هست.
romangram.com | @romangram_com