#گلهای_باغ_سردار_پارت_198
هر دو شوکه شده بودند. اردشیر از دیدن فرهاد در خانهی پدریش و فرهاد از بیاحترامی بدون دلیل اردشیر.
اردشیر زودتر به خود آمد و با لحنی سرد و خشن گفت: فکر نمیکردم تو اینجا باشی.
نگاههای پرسشگر افراد خانواده به هم منظره جالبی بود. همه میخواستند بدانند، اردشیر که فرهاد را تا همین چند ثانیه پیش نمیشناخت چرا با این نفرت و سردی با او صحبت میکند؟
از آن طرف فرهاد که در بدو ورود اردشیر با چنین برخورد سرد و توهین آمیزی روبرو شده بود، خود را آماده میکرد تا جواب بی احترامی او را بدهد که کوروش مداخله کرد و همانطور که دختر کوچکش را در آغوش برادرش جای میداد، گفت: عمو اردشیر میبینی، نسترن چه لباس خوشگلی برای استقبال از شما پوشیده؟ این لباس را مادربزرگ براش از کیش آورده.
و با چشم به فرهاد اشاره کرد که مراقب رفتارش باشد.
اردشیر که نمیخواست جو صمیمی خانواده را خراب کند با رضایت لبخند زد و نسترن را از او گرفت و همانطور که روی مبل کنار مادرش مینشست گفت : به به چه دختر خوشگلی... میدونستی شما با این لباس مثل پرنسسها شدی؟
فرهاد که دیگر تحملش تمام شده بود و دنبال فرصتی میگشت، تا اردشیر را سر جای خود بنشاند. بیمقدمه گفت: بله حقیقتا که او شبیه "فرشته" هاست.
و در حین گفتن این جمله با چشمانی آتشبار اردشیر را زیر نظر گرفت و از دیدن رنگ پریده او لبخند رضایت دندانهای زردش را به نمایش درآورد.
romangram.com | @romangram_com