#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_99
ـ اون ارجمند بود که پارسال یه مدت اینجا ور دلمون هی چپ و راست ایده و طرح های مسخره میداد و آخرش فرستادندش اونور آب؛ یادته؟
ـ آره بابا مگه میشه کاشف نُنُر رو از یاد برد؟ خب حالا چی شده؟
ـ ظاهرا یکی از این آقایون هیئت مدیره شوهر خواهرشه و پارسالم میخواستند یه جوری تو رو دَک کنند و اون لندهور رو جات بذارند؛ ولی کل هیئت مدیره بخاطر فروش بالایی که داشتی ، موافقت نکردند و فقط رضایت دادند که سرپرستی دفتر دوبی رو به دستش بدند. این تربچه نقلی؛ یعنی همین آریان رو هم ارجمند توی حسابداری کاشته.ظاهرا یه نسبت فامیلی مثل پسرعمه یا دایی باهاش داره و همون شوهر خواهر ارجمندم واسطه شده و این بی عرضه رو اونجا مشغولش کردند.
تازه داشت پازل این وضعیت درهم و برهم، مرتب میشد و هر تکه جای خودش قرار میگرفت؛ ولی نقش چانگ این وسط چیه؟
گیرم که کاشف قصد پست شغلی من رو کرده باشه و با توجه به این قرارداد آخری که باز تقصیری متوجه من نمیشد؛ ولی با گِلی کردن آب، بخواند دست به دست هم بدند و زیر آب من رو بزنند؛ اما آیا ممکنه که شرکت همتای چینی، فقط بخاطر چند هزار دلار ضرری رو که توی این معامله داشتند، چانگ و بفرستند تا به اسم توسعه حال من رو بگیرند ؟! من که باورم نمیشه و به نظرم مسئله باید یه چیز دیگه باشه!
از عابد خواستم تا قراردادهایی که سالاری روشون کار کرده رو جدا کنه تا با دقت بیشتری بررسیشون کنم و بهش سپردم که با اون نامرد طوری بگه و بخنده که متوجه ی چیزی نشه و در ضمن رسولی مرتب دور و بر احمدی باشه تا نتونه براش مزاحمتی ایجاد کنه.
نزدیک ده بود که چانگ عزیز از راه رسید و با تیپ دلربای امروزش ، چشمامون رو منور و خیره کرد. با مانتوی اناری خوشرنگ و شال صورتی که قدری تیره می زد و آرایش خیلی ملیحی، طنازتر از هر زمانی جلوه گری میکرد. توی این همه سیاهی های امروز من ، رنگ آمیزی اون باعث تنوع و شادی محیط میشد.لبخند با نمکی تحویلم داد و پشت میزش نشست.
توی تک تک قراردادهایی که سالاری کارهاش رو انجام داده بود، ردپایی از نخاله گری دیده میشد و اگه با دقت بررسیشون میکردی، راحت پی میبردی که انگار از قِبَل هر قرارداد ، یه مبلغی مخفی میموند و میشد راحت به جیب زد.پس واسه ی من زیرپایی گرفته بودند!
سرم رو بلند کردم و بی حاشیه و راحت گفتم:
ـ شما کاشف ارجمند رو میشناسید؟
اگه بهش میگفتم که همین الان گیاه گوشتخوار و حشره خوار ساراسنیا، زیر پاهاته و امکان داره انگشت شصت پات رو ببلعه ، این همه تعجب توی چهره و چشماش نمیدیدم.
یه کش و قوسی به لب های رنگینش داد و با نگاه فرو افتاده گفت :
- بله ..کمی!
romangram.com | @romangram_com