#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_100


ـ این کمی که می‌گید اونقدری هست که بخواید بخاطرش بنده رو از کار بیکار کنید؟

کاملا الان حکم طعمه ی همون ساراسنیا رو داشت که تا سر زانوش، بلعید شده باشه!

انگار کلمات فارسی براش فرّار شده بود که شروع کرد به انگلیسی حرف زدن :

ـ من خیلی در جریان نیستم؛ ولی می‌دونم که یک حامی بزرگ داره و بدشون نمیاد که سرپرستی فروش اینجا رو به اون واگذار کنند.

ـ که اینطور.پس چرا اینقدر با نامردی و ناجوونمردانه ؟! حتما باید آدم رو خراب کنند تا روی اون خرابه داربست بزنند و خودشون رو بالا بکشند؟چرا از طرف چین این قضایا داره حمایت می‌شه؟ برای اونا چه فرقی می‌کنه ؟ ما که تا همین الانش به خوبی با هم مراوده ی بازرگانی داشتیم؟واقعا مشکل فقط یه چند صد کیلو چای قرمزه؟

سرش رو گذاشت روی کف دو تا دستاش و آه خفیفی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشه:

ـ من نمی‌تونم چیز زیادی به تو بگم؛ فقط بدون که قضیه تنها به این قراردادِ آخر ختم نمی‌شه و حضور منم اینجا صرفا بخاطر تغییر مدیریت نیست.بررسی‌های این چند روزه ی من کاملا این تفکر رو برای ما به وجود اورده که روند صحیح بازرگانی این شرکت، به دست شما هدایت می‌شه و شناخت ما از شیوه ی کاریتون، می تونه الگویی برای کارمندان رده پایین خط بازرگانیمون باشه و هم اینکه راه‌های دیگه ای برای سودآوری شرکتمون در چین که توی این قرارداد آخر ، ضربه ی مالی قابل توجه بوده و بعید می‌دونم خانم فراست هم بتونه کاری از پیش ببره.

بهش خیره شدم و مطمئن بودم که موج سیاه نگاهم ، اونقدر گیرا هست که اون رو سست کنه تا جواب مطلوبم رو بگیرم:

ـ مری ازت میخوام واضح به من بگی که مشکل شرکتتون با من چیه؟

من اونقدر ناشی هستم که حدسش رو نمی‌زدم خانومی که گیرِ تیزی نگاهم شده، مثل هیپنوتیزمی‌ها، بخواد از پشت میزش بیرون بیاد و مثل یه پِت لوس بهم نزدیک بشه و کاری که نباید رو انجام بده.

انگشت‌های ظریف و لاک خورده اش که روی بازوم نشست ، یکه‌ای خوردم و قافیه باخته از این حرکت سریعش، نه می‌تونستم مثل نی نی کوچولوها چنگ بندازم و دستش رو بزنم کنار و نه علیرغم افکار و اخلاقیات شخصیم، بذارم که پیشروی کنه و از بازو به سمت شانه و الی غیر النهایه ! برای همین غیر از جذبه و اخم، خشم آشکاری رو هم ضمیمه‌ی نگاهم کردم تا حساب کار دستش بیاد.

خیر سرم فراست کلی به من هشدار داده بود تا بفهمیم این چانگ چونگ چینگ خانوم ، توی این شرکت دنبال چی می‌گرده؟!

با همون حس خشم ، یه نگاهی به دست خوشگل روی بازوم و یه نگاه به چشمای بادومی شکلش انداختم و با صراحت گفتم :

romangram.com | @romangram_com