#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_101
ـ چرا حرف آخرت رو همین اول نمیزنی؟
بابا حبیب جون کجایی که کلمات و جملات پند آموزت الان مشعل راه زندگیم شده؟!
سر قشنگش رو به عقب تاب داد و با دست دیگه اش زلفونش رو که باز امروز به باد داده بود، به کناری کشید :
ـ حرف آخرم اینه که من از همون روز اول در جلسه ی هیئت مدیره، از تو خیلی خوشم اومد!
خدایا من رو بکش و از دست این جماعتشون خلاصم کن.آخه چقدر خدعه و نیرنگ؟! البته این درسته که من خیلی جالب توجه هستم و آینه هم همیشه گواهم بوده؛ ولی به این سرعت از من خوشش اومده بود؟! باید باور میکردم این حمار شدن بزرگ تاریخ رو ؟!
ـ خانوم مری دیگه داری حوصلم رو سر میبری و ازت خواهش میکنم دستت رو برداری! چون اینجا محل کارمه و اگه یکی سر زده داخل بشه، حیثیت شغلیمون زیر سوال میره!
پووف خانومانهای کشید و دستش رو بلند کرد؛ ولی خودش عقب نرفت.
ـ خشایار!
با خودم گفتم :
فدای اون تلفظ بد مدلت رضا بشه!
- اینجا رو ول کن با من به چین بیا ! همه جوره ساپورتت میکنیم. برای ما کار کن و منم قول میدم در کنارت بمونم و موفقیتت رو تضمین کنم!
خفقان مرگ گرفته بودم از دست این زن سمج ! فقط مونده بود که من رو صادر به چین کنه و اونجا چندتا نی نیِ چوون چِن چان بیرون بدم.
فکر کرده با این حرفها ، دور از جونم خر میشم و بهش میگم عزیزم هر چی دلت میخواد راجع به سیاست های پنهان شرکت ما بدونی، دربست مخلصتم هستم!
romangram.com | @romangram_com