#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_102


ـ مری ! تو و رئیس هات از من چی می‌خواید؟ یا رک بهم می‌گی یا همین امروز اتاق هامون رو جدا می‌کنم و دیگه هیچ ارتباطی با هم نخواهیم داشت!

چیزی نمونده بود بزنم زیر خنده! اتاق هامون؟! چی گفتم ! هر کی از جلوی در دفترم رد می‌شد و می‌شنید حتما فکر می‌کرد که دارم در مورد اتاق خواب مشترکمون صحبت می‌کنم. پناه بر خدا!

مغموم سرش رو پایین انداخت و گفت :

-می‌دونی اگه زبون باز کنم ممکنه از اونطرف یه خطر جدی شغلم رو تهدید کنه و ضرر مالی ببینم؟

ـ پس قراره شغل من تهدید بشه و بنده ضرر مالی ببینم؛ درسته ؟

حیرت زده به من نگاه کرد :

-تو خیلی باهوشی؛ ولی من بهت قول می‌دم که از تموم نفوذم استفاده کنم و تو رو با خودم ببرم و در رده ی شغلی بالاتر ، مشغول به کار بشی.

نه بابا! این واقعا یه تخته که هیچی، فیوز ترکونده! هی حرف خودش رو تکرار می‌کنه.

ـ مری ! عین این حرف‌ها رو به رضا هم زدی ؛ درسته ؟

اولش باور نکرد که چی دارم می‌گم؛ اما مغزش که مجددا لود شد و ویندوزش بالا اومد، آهش دراومد و به ابروهای نازک و خوش فرمش،

اخمی داد و با حالت قهر از کنار میزم دور و پشت میز خودش نشست.

ای کاش این جمله ی رمز رو زودتر بکار می‌بردم تا شرّش کم بشه و فضای اطرافم خالی و باد خوش به صورتم بخوره!

فکر کرده با بچه طرفه! معلوم نیست می‌خواد چه اطلاعات طبقه بندی شده ی فروشمون رو بدست بیاره که همزمان، آویزونِ من و رضا شده.

romangram.com | @romangram_com