#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_103


از اون رضای میرفخاری احتمالا چیزی دستش نیومده و حالا هی قربون صدقه ی من می‌ره!

تقی به در اتاق خورد و احمدی ظاهر شد.بَه بَه چشم ما روشن! یه پنج ـ شش روزی بود که دم در اتاق بنده رُخ ننموده بود! با چشم غره، به چانگ سلامی داد و با لبخند پهن شده ای به من نگاه کرد. البته اگه سی ثانیه زودتر میومد و صحنه ی دست به بازوی ایشون رو می‌دید، به منم بدتر از مری، نگاه می‌کرد.

ـ امرتون خانم احمدی؟

ـ آقای پازوکی یه چند لحظه میاید.

این رو گفت و از اتاق بیرون رفت!

بلند شدم و پشت سرش راه افتادم که دیدم داره به سمت سالن دفتر مدیریت می‌ره. پا تند کردم و همزمان باهاش، نزدیک میزش رسیدم.

ـ چی شده خانم احمدی؟مشکلی پیش اومده؟

سر خم کرد و به اون طرف شیشه سکوریتی ها نگاهی انداخت تا ظاهرا مطمئن بشه کسی حرف‌هاش رو نمی‌شنوه.

ـ آقای پازوکی! امروز اول وقت به اتاق خانم فراست رفتم که اگه روی وسایلشون خاک نشسته باشه به آقا رزّاق بگم دستمال بکشه، بالاخره از سفر که میاند باید همه جا تمیز باشه.

ـ خب؟ بعدش؟

ـ بله؛ داشتم می‌گفتم.همین‌جور که به میز و کتابخونه اشون نگاه می‌کردم ، متوجه شدم اوراق روی میزشون جا به جا شده و حتی بعضی از کتاب‌های داخل کتابخونه اشون نامرتب هستند.در صورتیکه مطمئنم قبلا اینطوری نبوده، خیلی ترسیدم. آخه کلید اتاق رو از اون روزی که شما باهام حرف زدید از خودم جدا نکردم.

ـ کسی غیر از شما ، کلید این اتاق رو نداره؟

ـ اگه داشته باشه هم من خبری ندارم.

romangram.com | @romangram_com