#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_104


ـ خانوم احمدی! چند روز پیش دیدم که این سالاری خیلی به شما گیر می‌داده.

از صورت ِ آرایش کرده‌اش نمی‌شد فهمید؛ ولی چشماش ، خجالت زده شد و خودشم ساکت موند!

ـ خانوم احمدی گوش کنید. این خیلی مهمه! شما با ایشون بیرون رفتید؟

کله اش به آنی بالا اومد و متحیر گفت :

ـ به خدا خیلی اصرار کردند و منم مجبور شدم یه ساعت توی کافی شاپ اونطرف خیابون ، باهاشون قهوه ای بخورم و به حرف‌هاشون گوش بدم، همین به خدا!

ـ خب توی همون یک ساعت ، اصلا پیش نیومد که شما چند دقیقه ای ایشونو تنها بذارید؟

ـ ای وای! چرا! چقدر شما باهوشیدا.من یه پنج دقیقه ای به سرویس رفتم تا دستام رو بشورم.آخ ! یعنی می‌گید کلیدو از توی کیفم برداشته؟ ولی آخه من که کلیدمو داشتم و گمش نکردم؟

ـ نه خانوم عزیز ! احتمالا قالب خمیر داشته و ازش کپی گرفته!

قیافه اش شبیه تخم مرغ خامی بود که به شدت زمین خورده و له و پخش شده و با هیچ چیزی هم نمی‌شه جمعش کرد!

ـ خانوم احمدی کاریه که شده.

بی اختیار وسط حرفم پرید و ناله زد :

- به خدا من اصلا از این آریانه خوشم نمیاد.اصلا از اسمشم بدم میاد.نمی‌دونید چقدر اصرار کرد؛ وگرنه من غلط کنم بخوام با هر کسی پاشمو اینور و اونور برم.فقط به احترام همکار بودن ، دست رد به سینه اش نزدم..واقعا آریان سالاری یه همچین آدمیه؟ ای وای خدا !

ـ خیلی خب حالا! نمی‌خواد خودت رو اذیت کنی.الان فقط باید مراقب باشیم؛ چون احتمال داره چیزی رو که می‌خواسته هنوز به دست نیاورده باشه، باز بخواد از حواس پرتی شما استفاده کنه و دوباره داخل اتاق بشه و کلید کمد رو گیر بیاره.بارها به این فراست گفتم که توی اتاقش و این سالن، دوربین مداربسته بذاره؛ ولی مخالفت کرد.حالا اینم نتیجه اش!

romangram.com | @romangram_com