#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_98


اون آقای میانسالی که از همه خنثی تر بود لبخندی زد و گفت :

- راحت باش جوون! بالاخره این زور و بازو احتیاج به یه تغذیه ی درست و حسابی داره!

الان این داشت به من متلک می‌نداخت و یا تشویق برای تغذیه مناسبِ اندام ورزشکاریم می‌کرد؟!

این‌همه دیس پلو و کباب! چشمشون منِ خوش تیپ رو گرفته.خب سرشون رو بندازند پایین و غذاشون رو بخورند! بچه هه نامردی نکرد و طی یک حرکت آکروباتی از گردن باباهه جست زد تا چنگ بندازه به کباب ها؛ ولی قبل از اینکه باباش بتونه کنترلش کنه، زد و نوشابه ی خنک و گوارای من رو نقش بر میز کرد.حالا اگه گذاشتند این چلوکباب سلطانی، با خیال راحت از گلوم پایین بره.اصلا از حس چهره‌هاشون پیدا بود که چشمشون غذای من رو گرفته.خب بخورید دیگه کوفتم کردید!

یعنی چشمم کور با این میزی که برای نشستن انتخاب کرده بودم. دیگه چیزی نبود که این بچه هه روی میز، دستمالی و تُفی اش نکرده باشه. از شدت ناراحتی چای و دسرشون رو نخوردم و فقط یه پرتقال پوست کندم و یه تعارف الکی و بعد ، پَر به پَر به دهنم می‌ذاشتم و به بچه اشون که خیره ی همین یه قلم جنسی که به دستش نرسیده بود، نگاه می‌کردم و آخرش اون پیروز شد و یه پَر هم به سمت اون بردم و بجاش لپ بی نمکش رو محکم کشیدم! آخیش بالاخره با انگشتان توانمند من یه نیمچه تنبیه شد! باباهه که فقط مثل ماست نگاه می‌کرد و جوجه گاز می‌زد!

یه خداحافظی معرفتی کردم و به سمت خونه راه افتادم تا زودتر با کمک سریدار ، از اون وضع آشفتگی درش بیارم و فرش مدیر ساختمون رو هم برگردونم.

عابد پیام داده بود که فردا خبرهای دست اولی برام داره و مرغ خیال منم، دور این می گشت که احتمالا تا الان فراست تکلیف باقی بار چای قرمزمون رو معلوم و چه بسا برای فردا بلیط اُکی کرده باشه و اگه یکشنبه تهران باشه و خستگی سفرش رو رو هم مثل خودم بی خیال باشیم، به احتمال زیاد دوشنبه ، زیارتش می‌کنم. دلم می‌خواد زودتر بفهمم که اون کاشف بی ریخت، کاری از پیش برده یا همه اش قمپز بوده که واسه ی خودشیرینی ، جلوی فراست ادای شوالیه های سیاه رو دربیاره و نظرش رو جلب کنه!

خستگی زیاد باعث شد که ده شب بخوابم و پنج صبح ، سرحال و هوشیار به سبحان و حمد خدا بایستم و بعد از ورزش با یه دوش حسابی ، سبک و تمیز، کت و شلوار مشکی و شیکی که از خونه اورده بودم رو به تن کنم. اینکه به خاطر مراسم ختم امروز از شیو صورتم صرف نظر کردم، هیچی از خوش تیپی ام کم نمی‌کرد! موهای خوش حالتم رو به بالا برس کشیدم و نظیف و آقا به سمت شرکت راه افتادم. از ناهار پُر و پیمونه ی دیروز تا به الان ، هیچ حس گرسنگی بهم دست نداده بود و لازم بود که باز یه فاتحه ی دیگه برای آقای جلال عزیزمون که غذای خیراتش اینقدر برکت داشته، بفرستم.

خداروشکر که بالاخره این عابد رو حموم کرده و با لباس درست و حسابی، به چشمم دیدم و آرزو به دل از دنیا نرفتم.

توی اتاق من قدم رو می‌رفت و معلوم بود که منتظره تا اخبار جذابی رو که به دست اورده، هر چه زودتر بهم برسونه.

با هم دست دادیم و رفاقتی بهش گفتم :

ـ حالا شدی شبیه دامادها و می‌شه امیدوار بود که این رسولی یه چند من تره بخره و برات خُرد کنه!

گل از گلش شکفت و در اتاق رو بست و مثل این جاسوسای دو صفر هفت قیافه گرفت و آروم پچ زد:

romangram.com | @romangram_com