#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_97


وارد سالن غذاخوری که شدم ؛ چشم چرخوندم تا یه جای مناسب برای خودم پیدا کنم. اکثرا خانوادگی نشسته بودند و یا دخترهای فامیلشون که اصلا نگاهشونم نکردم، دور یه میز و پسرهای چلمن شونم که از پیش امیرعلی تکون نمی‌خوردند، یه طرف دیگه ی سالن جمع شده بودند. منم یه میز دیدم که سه تا از آقایون ، که یکی مو سفید و دیگری میانسال و و آخری هم بچه ی یه ساله ای رو بغلش داشت و اون سرتقِ کوچولو هم موهای باباهه رو می‌کند، نشسته بودند و منتظر چشم می‌چرخوندند.

رفتم و اجازه خواستم تا اگر جای کس دیگه ای نیست بشینم که مو سفیده فوری تعارف زد که جاگیر بشم.

ـ جوون ، پسر کی هستی؟ ندیده بودمت تا حالا؟

ـ من همسایه ی اون خدا بیامرزم.خدا رحمتشون کنه! تو همسایگی چیزی کم نمی‌ذاشتند.

سرش رو تکون داد و منم نگاهی به دو نفر دیگه انداختم و میخ بچه هه شدم که داشت گوش باباش رو می‌جوید تا ظاهرا از خارش لثه هاش

کم کنه!

جوونتره خندید و گفت:

-یه کم سر این میز بشینید به کارهای این فسقلی عادت می‌کنید.

لبخندی زدم و یه لیوان آب برای خودم ریختم و بعد از تعارف زدن، نوش جان کردم.

دیس هایی رو که شامل کبابِ برگ و کوبیده و جوجه به همراه پلوهای زعفرانی و سالاد فصل و ماست چکیده بود، روی میزها چیدند و ناگهان صدای همهمه‌ی صحبت ها متوقف و صدای بشقاب و قاشق و شَق و شوق فضا رو پُر کرد. وقتی روی میزها، بشقاب های چیده و نوشابه ها و لیوان های دستمال دار رو همراه دوری های میوه های چند رنگ دیدم، حدس زدم که غذاها پرسی داده نمی‌شه و این نشون می‌داد که آقا جمال برای خیرات پدر خدابیامرزش، بیشتر مایه گذاشته.

دیگه تعارف نکردم و اول یه فاتحه ی زیرلبی خوندم و بعد یه قالب کره باز کردم و توی بشقابم گذاشتم و یکی از دیس های برنج رو برداشتم و تقریبا نصفش رو روی کره خالی کردم تا با داغی برنج، آب بشه! یه برگ و یه کوبیده هم برداشتم تا بعد اگه هنوز میل داشتم جوجه بخورم. سماق رو هم تا جایی که هنوز سفیدی برنجم پیدا باشه، روی غذام پاشوندم!

یه لحظه سر بلند کردم که داخل لیوانم یخ بندازم تا نوشابه‌ام رو حسابی خنک کنه که متوجه شدم هر سه نفرشون به بشقاب من زل زدند؛ یعنی نمی‌دونند به بشقاب کسی نباید نگاه کرد؟! بی اختیار گفتم:

-بفرمایید! بفرمایید! چرا نمی‌کشید؟بسم الله! ایشالا برسه به روح اون مرحوم!

romangram.com | @romangram_com