#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_96


ـ بیا از خونه ی این بنده خدا بیرون که بخاطر ما ، از دیشب خواب به چشم نداشته و چند ساعت دیگه هم باید تا بهشت زهرا بریم و تا عصر هم درگیریم.

اَه غلیظی از لب و لوچه ی آویزونش دراومد و به سمت در آپارتمان پا تند کرد. جمال به سمتم سر چرخوند و شرمنده گفت :

- این پسره روی خواهرش خیلی حساسه.شما گذشت کن، من که خودم این دور و بر نبودم؛ ولی زهرا حرف‌هاش رو می‌شنوه و تندی میاد به من می‌گه.می‌دونست که اگه خودش به حمایت دربیاد ، اوضاع خراب‌تر می‌شه.

خسته‌تر از این حرف‌ها بودم که قضیه رو کش بدم و در حالی‌که تمام سلول‌های مغز و بدنم رو درگیر خوابه و می‌دونستم که هشت صبح از جلوی ساختمون مراسم تشییع شروع می‌شه و باید تا بهشت زهرا هم برم و اگه زودتر نخوابم ، نابودم!

برای همین دستم رو جلو اوردم تا باهاش دست بدم و خیلی آروم گفتم :

ـ شما ببخشید که از استراحت افتادید.خیلی هم خوبه که به خواهرش غیرت داره؛ ولی خب هر چیزی جا و مکان خودش رو داره. شما بفرمایید که دیگه تا سحر چیزی نمونده.

دستم رو فشرد و با سر خم شده از خستگی و داغونی عزایی که پشت سر گذاشته و اینم جریانات پس از مراسم شام غریبان، از در خارج شد و منم با بسته شدن در آپارتمانم که بی شباهت به میدون جنگی که وسطش نارنجک ترکونده باشند، نبود بی خیالِ همه ی این جدال‌های بچگانه و ناشیانه، به اتاقم رفتم و نفهمیدم که آیا روی تخت دراز شدم و یا کف زمین افتادم و به خواب عمیقی فرو رفتم!

پشت دیوار غسالخونه ایستادم و جواب پیامک ماکان رو فرستادم. مدارک لازم برای ثبت شرکت رو می‌خواست و اینکه زودتر یه اسم دهن پر کن برای شرکت انتخاب کنم و بهش بگم. منم براش نوشتم؛ فردا آماده می‌کنم و می‌ذارم پیش بهروز که سر راهش بره و از اونجا برداره.

همون دور و اطراف قدم می‌زدم و فکر می‌کردم که چه نامی برای شرکت بازرگانی مناسبه که زهرا از مقابلم دراومد و با نگاه نگرانی که به دور و اطراف می‌نداخت ، با عجله و سرعت باورنکردنی ای زمزمه کرد:

ـ آقا خشایار! هم خیلی ممنونم که بخاطر ما این همه توی زحمت افتادید و هم اینکه بابت حرف‌های امیرعلی هم ازتون معذرت می‌خوام.مطمئنم که روح باباجلال هم ناراضیه که همسایه‌اش دلخور باشه.به خصوص که بابابزرگم شما رو خیلی دوست داشت که البته الان دوست نداشته باشه !

این رو گفت و با سرعت رفت.تا چند دقیقه، شگفت زده ی این همه سرعت عمل و دور تندِ کلامش بودم! خواستم گوشیم رو بذارم جیب کناری کتم که چشمم افتاد به قیافه ی پر غیظِ امیرعلیِ اسکلت که با چند تا از این بر و بچه های فوفول فامیلشون ایستاده بودند و پچ می‌زدند و هی سمت من رو نگاه می‌کردند ، منم به راحتی روم رو اونور کردم و راه افتادم تا نشون بدم که در قد و اندازه ی من نیست که بخواد از این ژست های آرتیستی قیصری برام بیاد.

دیگه چشم داشت و دید که من اصلا به خواهرش کاری نداشتم و اون مثل فرفره اومد یه چیزی گفت و رفت. شکر خدا با اون سرعت عملش، فرصت نداد که یک کلمه حرف از دهن من بیرون بیاد.

نمی‌خواستم بعد از کفن و دفن، برای ناهار همراهشون بشم؛ ولی اونقدر این جمال اصرار کرد که گفتم بذار خیرات اون خدابیامرز رو بخورم و یه فاتحه بخونم تا روحش شاد بشه.

romangram.com | @romangram_com