#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_95
ـ فکر کردی اگه دانشگاه الزهرا قبول نمیشد، میذاشتیم که تک و تنها بیاد و دور از چشم ما درس بخونه؟
اِ ..پس زهرا میرود به الزهرا ! خب میشه حدس زد که توی چه رشته هایی هم داره تحصیل میکنه.این نردبون لااقل باعث شده یه خورده اطلاعاتم درباره ی خواهرجونش بالا بره.
سعی کردم نیش خندی که داشت میومد سمت لبام رو کنترل کنم و با یه قدم به جلو، نزدیکتر بشم و دستی به بازوش بکشم.
ـ خدابیامرزه بابا جلالت رو! اگه این وقت سحر که دارم از خستگی روی زانو میوفتم ولی وایستادم و حرفهای سبکسرانه ی تو رو تحمل میکنم، فقط به حرمت نونیه که سر سفره ی اون خدابیامرز خوردم ؛ حالا هم برو تا اون روی دیگه ی من رو ندیدی و بذار این قائله بخوابه.
بازوش رو کنار کشید و گفت :
ـ به به! پس خونه ی بابابزرگ، رفت و آمدم داشتی و هم سفره شونم بودی.دیگه چه خبرهایی توی این ساختمون و این شهر خراب شده هست که ما ازش بی خبریم؟
خدایا یه مشت بخوابونم پای چشم این زردآلوی تازه از تخم دایناسور دراومده که حرف حالیش نمیشه.
کم مونده که یه جرم منکراتی هم به ریش نداشته ی من ببنده و یه عاقد هم بیاره و در جا ، به جرم هم سفره شدن، صیغه ی عقد من و خواهرش رو جاری کنه.
اومدم یه درشت بارش کنم تا حساب کار دستش بیاد و در برابر بزرگترش ، اینقدر لیچار نگه که صدای محکم جمال ما رو به خودمون اورد:
ـ امیرعلی چه خبرته صدات رو روی سرت انداختی ؟ ! ناسلامتی عزاداریم و کفن اون خدابیامرز هنوز زیر خاک قبرستون نرفته و تو داری آبروش رو جلوی در و همسایه ها میبری؟
امیرعلی که تازه متوجهی اسم والاتبارش شده بودم، خودش رو کنار کشید و تا خواست بگه :
- بابا..
که بابای برتر از گُلش، صداش رو بلندتر کرد :
romangram.com | @romangram_com