#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_94
ـ بنده خدا بیماری کبدی پیشرفته داشته و بخاطر سن بالاش ، دووم نیورد. شنبه مراسم ختمشه..میای با هم بریم؟
ـ آره حتما.آدرس مسجد و زمانش رو برام بفرست که بیام.
ـ خودم از شرکت دنبالتون میام و با هم میریم.فقط به فرنگیس نگو که طرف کیه.بگو از آشناهای منه.
ـ آره؛ باشه ..منتظر تماستم..وسایلت رو ، کدوماش لازمتره که یه سریش رو عقب ماشین بذارم تا بعدیها که خودتم یه سر بیای.
ـ کتابهای ردیف دوم کتابخونه و یه سری از لباسهای گرمترِ ته کمد که الان فصلشه رو بیاری خیلی خوب میشه.
با باشه ی بابا ، مکالمه رو تموم کردیم و منم پیاده شدم و به سمت آسانسور ساختمون رفتم تا ببینم برای شام غریبان چه برنامه ای داریم و چه کارهایی باید انجام بدم.
ورژن پسرونه ی زهرا ، رأس ساعت دو بامداد و بعد از تموم شدن شام غریبانِ اون خدابیامرز؛ وسط هال آپارتمانم ، روبه روم ایستاده و با چرخوندن چشماش از این نوک شونهام تا نوک اون یکی، در حال سانت زدن و مثل پرندگان خشمگینِ اخمالو ، قدقد میکرد!
ـ شما چند وقته اینجا ساکنی؟
دستام و به سمت جیب های شلوارم بردم و کمی هم به سمتش متمایل شدم :
ـ شما حرف اصلیت رو بگو!
ـ بابا جلال چیزی از یه همسایه مردِ مجرد به ما نگفته بود.ما روی خواهرمون حساسیم!
تو رو خدا یکی بیاد و از کمر شلوار این یارو بگیره و بکشه بالا و از خونه ی من پرتش کنه بیرون! چه واسه ی من شاخ و شونه ی غیرت مداری میکشه! این یه الف بچه ی تازه ریش و سیبیل سبز شده ی برج ایفل! دقیقا شبیه برج ایفلی بود که روی نوک اش چند تا سبزه ی وحشی ، به صورت یکی بود و یکی نبود، دراومده و ادعای گاردن رووف بهش دسته داده !
ـ اونوقت توی این تهرون و دانشگاه و رفت و آمد، تونل ایزوله واسه ی آبجی تون نصب کردید که فقط همسایه ی روبرویی، ناقض این برنامه ی غیرتی بودنت شده؟
romangram.com | @romangram_com