#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_93
ـ داری متلک میندازی؟ به قول خودت دوازده سال زیر یه سقف زندگی کردیم و سر یه سفره نشستیم.بچه تر که بودی ، بیشتر احترام میذاشتی .ظاهرا الان خیلی بزرگ شدی که دیگه هیچ حرمتی نگه نمیداری.
ـ حرمت رو تو اول شکستی! اگه یه ذره غیرت این پسربچه ی روزهای دور و جوون پرغرور الان رو داشتی، حداقل اگه طرف من رو جلوی دختر داداشت نمیگرفتی، اونقدر بزرگ منشی نسبت به شوهر و پسرش نشون میدادی که برای صد پشت غریبه تر ، آستین بالا نکنی.من که دیگه روی تو حسابی ندارم.یه زمانی هم بخوام دختری رو برای خودم انتخاب کنم، فقط باباست که طرفِ حسابمه.گفتم که بعدها گله نکنی! حالا بابا کجاست که تو جواب تلفنش رو دادی؟
صدای بابا از اونور اومد.ظاهرا هر جا بوده پیداش شده و فرنگیس مات و مبهوت از اینهمه حرفهای روی دل من انباشته شده، نتونسته بود جوابی مثل جوابهای همیشه در آستینش آماده رو حوالم کنه و گوشی رو به خود بابا داد.
ـ خشایار..پسرم!
ـ سلام بابا.خوبی شما؟ کجا بودی ؟
ـ حموم بودم. اینورا نمیای ؟
ـ اومدن که باید حتما بیام .چون خیلی از وسایلم رو که واقعا لازمشون دارم ، هنوز مونده. فقط میخواستم باهات هماهنگ کنم که جایی بریم.
ـ کجا بابا؟ چی شده؟
ـ خدا شما رو برام نگه داره؛ ولی متاسفانه همسایه ی خوبم..
دوباره بغضم گرفت .بابا هم متوجه شد.
ـ آقا جلال؟ چی شده بابا؟ بیمارستانه ؟
ـ نه! متاسفانه ..فوت کرده.
سکوت بابا اونقدر عمیق بود که دوباره خودم به حرف اومدم.
romangram.com | @romangram_com