#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_92


نذاشت حرفم تموم بشه و با یه قدم بلند به سمتم جست و من رو بغل کرد و روی شونه و محل قلبم رو بوسید و بدون کلمه ای حرف، سوار ماشین شد و استارت زد.

تهران که رسیدیم ، بوقی زدم و نگاهی انداختم تا یه بار دیگه چهره ی خدایار رو ببینم. طفلی غش کرده و به خواب عمیقی فرو رفته بود .

نگاهم به مهتاج افتاد و سری براش خم کردم و با لبخندی که فکر کنم کمی تلخ بود، راهم رو به سمت خونه کج کردم.

دلم صدای بابا رو خواست.شمارش رو گرفتم. باید خبر آقا جلال رو بهش می‌دادم تا برای شنبه مرخصی بگیره و حداقل توی ختمش شرکت کنه.

گاهی فکر می‌کنم که من رو از لپ لپ بیرون اوردند که اینقدر خوش شانسم!

واقعا لازم بود که درست همین الان و در اوجِ حس باباخواهیم، زن بابام اونور خط باشه و با نازک کردن صداش بخواد نشون بده که هنوزم برای گریز از مهمونی عصر جمعه ش ، خاطرشون مکدره؟! هیچوقت ازش سر درنیاوردم؛ ولی این دیگه کمال رو داریشه که بخواد واسه ی من نازک بیاد و خودش رو جایگاه حق بذاره ! اصلا چرا گوشی بابا رو این جواب داده که من مجبور به تحمل شنیدن صداش و ناز و اطوارش بشم؟!

صدام رو بم و کمی هم طلبکار کردم:

ـ سلام فرنگیس خانوم.ما رو نمی‌بینی که ماشالا خیلی سرحالی.آستین بالا می‌زنی، داماد به حجله می‌بری.کل ارزش اون نون و نمکی که سر یه سفره نشستیم و با هم خوردیم همین بود؟ والا من که قصه ساز نبودم؛ ولی توقع نامادری سیندرلا رو هم نداشتم!

فکر کنم سکته ی ناقص زده بود که صداش درنمیومد.شاید به این دلیل که توی این دوازده سال بخاطر گل روی بابام ، خیلی احترامش رو نگه می‌داشتم و اگه براش پسر نبودم، نامردی هم نمی‌کردم.

ناله وار گفت :

-این مدت کجا موندی؟ خونه ی عمه تم که نیستی! حبیب فقط می‌گه اوضاعت خوبه؛ ولی نمی‌گه کجایی و چی کار می‌کنی!

واقعا باور کنم که الان نگران منه ؟!

ـ مگه همین رو نمی خواستی؟ مگه همیشه دنبال این نبودی که یه جوری از شرّ من خلاص بشی و زندگیِ یه دستِ خودت رو با بابام داشته باشی؟ دیگه این نگرانیت برای چیه؟ خیالت راحت که نه غصه ی اون عروس بدقواره رو دارم که رخت همون داماد نامردِ و نارفیق، اندازه ی تنشه و نه توی خیابون موندم.خداروشکر یه سقفی بالا سرمه و یه درآمد درست و حسابیم دارم که محتاج کسی اونم از نوع بدخواهش، نباشم.

romangram.com | @romangram_com