#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_91


ـ دیگه داره دیر می‌شه و شب جمعه ست و ممکنه جاده شلوغ بشه.بهتره برتون گردونم .ماشین که ندارید ، درسته ؟

حس دل سوختگیش از کلامش می‌بارید:

ـ ماشین هست؛ مثل هر دفعه تا رسیدیم ، برای یه ماه ماشین گرفت که راحت باشیم.

ـ خب ! خدا رو شکر که محمد، اینقدر به فکرتونه.پس پاشید و منم از پشت سرتون تا تهران میام که مشکلی پیش نیاد.

موقع خداحافظی ، بسته‌ی اونا رو عقب ماشین گذاشتم و بسته ای که مثل هر سال برای خدایار آماده می‌کردم رو بیرون اوردم و به سمتشون رفتم. خدایار هم که از اولش خوب می‌دونست که هدیه های منم در راهه جفتک می‌نداخت و بالا و پایین می‌پرید و صورتش عینهو انار شکافته شده ،

می‌خندید. خم شدم تا برای آخرین بار ببوسمش که یهو عین کوالا آویزونم شد و بهم چسبید.

هر سال که بزرگتر می‌شه و توی هر دیدار ، خداحافظی سخت تر و سخت تر و آروم کردنش، از خنثی کردن مین جنگی هم، حساس و دلهره آورتر!

بعد از اون همه خنده به گریه ی شدیدی افتاد و با کلمات نامفهوم و سرگردون بین زبون مادری و زبون بیگانه، مرثیه می‌خوند که نمی‌خواد از من جدا بشه. دردسری بود عظیم !

محکم به خودم چسبوندمش و صورتم رو روی صورتش گذاشتم و فشار دادم و زیر گوشش گفتم:

ـ بزرگ‌تر که شدی و حسابی برای خودت مرد بشی، می‌تونی هر چقدر که دلت خواست به ایران بیای و تمام مدت ، پیش هم باشیم.منم منتظر می‌مونم که داداش کوچیکم ، حسابی آقا بشه و همه جا بگم این داداش خودمه که اینقدر مرد شده و با خیال راحت پیش خودم نگهت دارم، باشه داداشی؟

با کف دست کوچیکش، اشک‌هاش رو پاک کرد و همون طور که صورتش رو به صورتم فشار می‌داد، با تکون دادن سر گردِ عین طالبیش، حرف‌هام رو قبول کرد و با بغض از بغلم پایین اومد.دستش رو گرفتم و بردم سمت ماشینشون و مهتاج رو دیدم که مچاله شده، با دستمالی اشک‌هاش رو پاک می‌کنه.

خدایار رو توی ماشین نشوندم و کمربندشم بستم و قد صاف کردم و روبه روی مادرِ سال‌های دورم ایستادم.

ـ تا تهرون پشتتونم، با احتیاط رانندگی کن.

romangram.com | @romangram_com