#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_90
خنده ی ناله وارم تموم نمیشد؛ ولی اونقدر به خودم فشار اوردم تا نهایتا آروم شدم. از اون حس باورنکردنی که دراومدم، صورتم جمع شد و حالا بیشتر شبیه آدمی بودم که گریه کرده تا خنده! زبون سکته زده ام رو چرخوندم و برای اینکه التماسهای بچگانش رو قطع کنم، صداش زدم:
ـ خدایار !بیا اینجا داداش.
دوباره برگشت سمت من و با صورت بشاش گفت :
- میای داداش؟
ـ بیا اینجا تا بهت یه چیزی بگم .
مهتاج هم نگاهش بین من و خدایار در حرکت بود. خودش میدونست چه حرف بی مزهای زده و نای تکرارش رو نداشت.
ـ گوش کن داداشی ؛ تو اون جا پیش مهتاج و محمدی.منم اینجا باید پیش حبیب باشم.خب اگه منم بیام، حبیب تنها میمونه.اونوقت دلش میسوزه، درسته پسری ؟
قیافه ی افتادهاش دلم رو فشرد. دست دراز کردم و باز پیش خودم کشوندم:
ـ اما بهت قول میدم یه چند ماه دیگه که کارام روبه راه بود، یه چند روز به دیدنت بیام و کشور قشنگت رو ببینم.اصلا هر جایی که تو بگی با هم میریم و میگردیم، باشه ؟
خندید و دوباره خودش رو روی من پرت کرد و با صدای خفه ای گفت:
ـ قول میدی داداش خشی؟
ـ آره نفسِ خشی، قول دادم.
نگاه شماتت بار خودم رو به مهتاج انداختم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com