#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_89


ـ خب پس چی شد؟ به کجا رسید؟

ـ هیچی؛ دختره تو زرد از آب دراومد و ما رو به خیر و اونو به سلامت.نمی‌دونم چرا زن‌های زندگی من ، همشون با یه ویروس مشترک ،

من رو قرنطینه ی تنهایی می‌کنند.ایشونم درست بعد از اینکه شیرینی خورونمون تموم شد، با عشق دوران نوجونیش که در واقع طرف،

رفیق فابریک بنده بوده، برخورد می‌کنه و جفتشون می‌زنند به فاز گذشته هاشون و انگار نه که یه آدمی هم این وسط بوده و ممکنه چقدر ضربه بخوره.

یه آخ خفه‌ای گفت و با دندوناش انگشت‌هایی که می‌خواست صدای ناله‌اش رو بپوشونه، گاز گرفت.

جالبه که مادر خجالت کشیده ، اونقدر سرش پایین مونده بود که گفتم الان مهره‌های گردنش بیرون می‌زنه.خدایار هم که انگار متوجه یه ابهاماتی توی کل حرفام شد، خودش رو بیشتر به من چسبوند؛ ولی خب ذهن و قلب یه پسربچه اونم توی این سن ، چه چیزی از درد و رنج من و این مادر مقابلم می‌تونست درک کنه؟

بالاخره سرش رو بالا آورد و با یه نوری که ته چشماش می‌دیدم و درک نمی‌کردم که برای چی می‌تونه باشه، نگاهم کرد و به حرف در اومد:

ـ خشایار جان ! بیا و در حق این مادرِ به قول خودت بی وفا و این برادر معصوم و محبوبت، بزرگی کن و یه چند صباحی با ما به سوئد بیا.اصلا اونجا یه شرکت بازرگانی راه بنداز و مطابق میل و سلیقه ی خودت، صادرات و واردات کن.منم پشتت رو می‌گیرم و ...

چنان به خنده افتادم که صحبتش نصفه موند و خودشم متحیر!

خدایار که فکر کرده بود از سر دلخوشی می‌خندم ، ذوق کرد و بلند شد و مقابلم ایستاد و با همون لحن بامزه اش گفت :

ـ داداش خوشحال شدی! آخ جون با ما میای!

پرید سمت مهتاج و جست و خیز کنان گفت :

ـ مامان ..مامی تو رو خدا ..واقعا داداش میاد.

romangram.com | @romangram_com