#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_88


ـ هوی پسره ی گنده.همچین سبک نیستی که رو من افتادی ها!

باز سرخوشانه می‌خندید و با فارسی لهجه دار برام شیرین زبونی می‌کرد.





ـ خشی جون همه ی اینا رو با سلیقه ی من خریدیم.مامان که اصلا چیزی بلد نیست.من بهش می‌گفتم که داداشِ خوش تیپ من ، باید همه چیزش نامبر وان باشه .

لپ‌هاش رو با سرانگشتم گرفتم و خیلی ملایم تاب دادم و آخر سر طاقت نیاوردم و یه ماچ محکم ازش گرفتم.کیف می‌کرد و منم سر کیف میاورد.

ـ که همه اش به سلیقه ی توئه ، آره؟ نکنه برداشتی سایز خودتم برام خرید کردی ، هان ؟

از خنده ریسه می‌رفت و هی بازوهام رو می‌فشرد و با مشت های کوچولوش، بهشون می‌زد.

کلی از بار غمی که از دیشب روی دلم سنگینی کرده بود و تا قبل از اومدن ، نمی‌ذاشت چشمم آروم بگیره و هی می‌بارید، حالا فرو نشسته و شادی‌های بچگانه ی این داداش هشت ساله ، من رو سرشار از حس زندگی می‌کرد.

صداش من و خدایار رو به خودش اورد.

ـ قضیه ی زن گرفتنت چی بود ؟ انتخاب خودت بود یا معرفی شده از اینور و انور؟

خدایار رو که روی پاهام نشسته بود، دور بازوی قوی و پهنم ، محکم در بر گرفتم و بی خیال حس تلخی که نسبت بهش داشتم ، دلم کمی درد و دل مادر پسری خواست.

ـ لقمه ی فرنگیس بود.در واقع دختر داداشش!

romangram.com | @romangram_com