#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_87


ـ مگه تو دختری اینقدر جیغ جیغ میکنی، نامرد؟!

غش غش خندید و با دستاش سرم رو بغل کرد و یه ماچ محکم روی صورتم کاشت.

لذت بردم تا بی نهایت!کشوندمش پایین و چشم انداختم به مادری که با حظ ، شاهد این صحنه ها بود و منی که قلبم از محبتش خالیه؛ ولی چه کنم که بخاطر این طفل عزیز، مجبورم به اون هم محبت نشون بدم تا داداش کوچیکه ام ، دچار بحران نشه.

ناگزیر به سمتش رفتم و او هم مثل تشنه های چشمه دیده در بیابون، خودش رو بغلم انداخت و می‌بویید و می‌بوسید.

منم دست انداختم و به مادری که سال‌ها پیش رهام کرد و هر سال با روضه ی جدیدی، اندوه فراقش رو نوحه سرایی می‌کنه، با نوازش ملایم شونه‌هاش کمی از پسرانه هام رو تقدیم کردم.

اشک‌هاش از بین خطوط ریز کناره های پلکش فرو می‌ریخت و رنگینه‌های عقیقِ همیشه براقش، کمی کدر و زخمی به نظر میومد.

لاغرتر شده بود و سبزه همیشه قشنگ صورتش، ته مایه ی زرد داشت و این ترس رو به دلم می‌ریخت که نکنه غیر از دوری، چیز دیگه ای هم ناراحتش می‌کنه.تا اینکه بالاخره لبخندهای شگفت انگیزش روی چهره اش رخ نمود و به منم اجازه داد که نفس آسوده ای بکشم.

خدایار از کنارم تکون نمی‌خورد و مرتب ماهیچه های خوش طعم غذا رو به چنگال می‌زد و روی باقالی پلوهای من می‌ذاشت.

خنده ام گرفت از این نیم وجبی که عوض من ، اون محبت بارونم می‌کنه.

سینی چای رو که به شکل سنتی و بامزه ای شامل یه سماور ذغالی طلایی کوچیک با بساط قوری و استکان‌های بلوری و انواع نبات و شکرپنیر و خرما بود، کنارمون گذاشتند و مهتاج بانو شروع به دم کردن چای و ریختنشون توی استکان های شفاف بلوری کرد و آخر هم یه چرخی زد و از پشتش، بسته ی بزرگی که از اول ورودم متوجه اش شده بودم ، کشید وسط و رو به من گفت:

ـ اینا چیزهاییه که از دفعه ی آخر که با خدایار دیدیمت، هر جا که می‌رفتیم و هر چی رو که جفتمون خوشمون میومد برات می‌خریدیم و نگه داشتیم تا وقتی باز همدیگه رو دیدیم ، بهت بدیم.

خب بگم تحت تاثیر قرار نگرفتم که الکی گفتم؛ ولی ترجیح می‌دادم همش کار خدایار باشه تا این مامان بی وفا!

با انگشت اشاره و وسطم، پایین گردن دوست داشتنی‌اش رو ، قلقلک دادم و اونم از خدا خواسته مثل پیشی‌های خونگی خودش رو انداخت روی پام و با خیال راحت جا خوش کرد.

romangram.com | @romangram_com