#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_86


اشک‌هاش رو باز پاک کرد و با حس سپاسگزاری بهم خیره شد و گفت:

ـ الان ناهار می‌رسه.حتما خسته و گرسنه اید.

ـ حقیقتش من باید یه چند ساعتی بیرون برم. می‌خواستم واحد رو به شما بسپارم.اگه لازمه کلیدهاش رو هم بدم تا آپارتمان رو به طور کامل در اختیار داشته باشید.

ـ نه، پیش خودتون باشه. بعد ناهار اکثرا می‌رند تا استراحتی بکنند و دوباره شام غریبان اینجا جمع می‌شند. فردا هم بعد از تشییع، یه راست رستوران می‌ریم و شنبه هم برای ختم ، بابا مسجد گرفته و اعلامیه‌هاش هم تا عصر آماده می‌شه.

ـ بسیار خب! پس من با اجازه می‌رم و شما هم هر وقت مهموناتون رفتند بی زحمت در رو ببندید تا خودم بیام.

اونم سرش رو تکون داد و با خداحافظی آرومی به داخل واحدشون برگشت و منم با آسانسور به پارکینگ رفتم و از اونجا هم پیش به سوی محل دیدارمون با داداش کوچیکه.

قرارمون توی یکی از رستوران باغی های لواسون بود. دفعه پیش هم ، همین جا همدیگه رو دیده بودیم.

گرچه الان هوا خنک تره ولی آفتاب امروز، شرایط رو برای ملاقات در باغ مهیا می‌کرد.

از دور دیدمش که تپل تر شده و روی تخت هی ورجه وورجه می‌کنه و معلومه که سرک کشیدن هاش برای پیدا کردن منه!

دو سه قدم مونده که بهش برسم، گردنش به سمتم چرخید و با دیدن من ، ذوق زده روی دو پا بلند شد و از تخت پرید و به سمتم جهش کرد.

اونقدر من رو محکم چسبیده بود که باقی اشک های ظهرم، نزدیک بود که رسوام کنه؛ ولی بهشون اجازه ی چکیدن ندادم. لبخند پهنی زدم و صورت سبزه‌اش رو که کپی خودم و ژن مادریمون هست، بوسیدم.

رنگ چشماش که به محمد رفته و عسلی می‌زنه و موهای خرماییش که کُپ مهتاجه، چهره ی خواستنی ای بهش داده. کلا کوچولوی من خوردنیه و من فارغ از بزرگترهامون، عاشقشم و دیدارهای کوتاه سالیانه، عذاب آورترین معضل زندگیمه و من هر جا و در هر موقعیتی که ببینمش با کمال میل به آغوشش می‌کشم و اصلا هم برام مهم نیست که محمد نامی از این مراوده های ما راضیه یا نه؟!

بلندش کردم و روی شونه هام نشوندمش و از جیغ جیغ کردن های دخترونه اش، لذت بردم.

romangram.com | @romangram_com