#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_85
از جمال که جدا شدم ، به واحد خودم رفتم و با یه لیوان چای ، خرمایی خوردم و بعد یه مسکن هم برای رفع سردردم بالا انداختم.
گرچه دوست نداشتم با تیپ مشکی به دیدن خدایار برم؛ ولی شرایط هم طوری نبود که لباس عوض کنم و جلوی چشم همه از خونه خارج بشم.به هرحال مشکی هم جزو رنگهای محبوبمه که خیلی بیشتر از رنگهای دیگه جذابیتمو نشون میده!
پس بی خیال عوض کردن پیراهن و شلوار مشکیام شدم و کت مخملم رو برداشتم تا اگه هوا بازی دراورد، همبازی خوبی براش باشم!
در اتاق خواب رو قفل کردم؛ ولی باز برای اینکه کل واحد رو رها کنم و یه چند ساعتی از خونه بیرون برم، دو دل شدم.
روی پادری واحد ایستادم و در حال تصمیم گیری نهایی ، دل دل میکردم که زهرا از واحد خودشون بیرون اومد. خوب شد که بالاخره رو در رو دیدمش و میتونستم بهش تسلیت بگم. همون طور که سرم پایین بود ، روبروش ایستادم :
ـ زهرا خانونم تسلیت میگم.واقعا تحمل غم فقدان اون عزیز خیلی سخته و خدا به شما صبر بده.
یهو زد زیر گریه و منم مستاصل که چه کنم؟!
ـ ایشالا بقای عمر پدر و مادرتون باشه.اونقدر اون جوانمرد ، همیشه بشاش و خنده رو بود که آدم اصلا باورش نمیشه که چنین بیماری سختی داشته و این قدر راحت از کنار ما رفتند.
اشکهاش رو با پره ی شال مشکیش، تند و تند پاک کرد و سرش رو تکون داد:
ـ ممنونم از شما که از دیشب پا به پای ما بودید. راضی نبودیم که آپارتمانتون رو در اختیار مهمونای ما بذارید. روح بابابزرگم رو شاد کردید.آخه بابا جلالم خیلی مهمون نواز بود.
دوباره به گریه افتاد .
ـ بله واقعا مهموننوازیشون به من ثابت شده بود که منِ غریبه رو بدون اینکه حتی اسمم رو بدونه ، دعوتِ منزلشون کردند و سر سفره ی
خودشون نشوندند.خدا قرین رحمتشون کنه.
romangram.com | @romangram_com