#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_84


- جوون از صبح تا الان سرپا ایستادی . بچه هام الاناست که برسند. پسرم داره میاردشون و تلفنی گفتند که نزدیک تهرانند. دیگه بیشتر از این شرمنده نکن و بیا بالا تا هم یه ناهاری بخوری و کمی هم به این پاهات که از صبح روشونی ، استراحت بدی.

عینکم رو برداشتم و پایین چشمم رو دست کشیدم و بالاخره تونستم تو نگاهش، چشم بندازم.

ـ آقا جلال خیلی نازنین بود.من هنوزم باورم نمیوشه که از دست داده باشیمش.دلم به ایشون خوش بود که کنار واحدم، همچین همسایه‌ی خوبی دارم.خدا رحمتش کنه!

بازم نتونستم جلوی اشک‌های در رفته رو بگیرم. فکر کنم توی این یه فقره ، از جمله ی «مرد که گریه نمی‌کنه» خیلی دور و پرتم.

اونقدر گریه ام میاد که شاید بغضِ همه ی سال‌های دورتر ، درست در همین زمان، تَرَک خورده و سَد ، جرزی پیدا کرده و قطره قطره داره بیرون می‌زنه و هیچ اندیشه ی خردمندانه و فداکاری هم نمی‌تونه انگشت بذاره و جلوی این نشتی رو بگیره.

دستی به شونه ام کشید :

- ما هم اگه توی این یک سال ، وضعیت بابا رو نمی‌دونستیم شاید الان به این راحتی باهاش کنار نمیومدیم. کبد بابا خیلی داغون و قلبش هم تحت فشار بود.دکترها هم شش ماه پیش قطع امید کردند؛ ولی پیرمرد خیلی با زهرا مأنوس شد و شاید بخاطر اون با مرگ، به سختی مقابله می‌کرد.

خودشم طاقت نیاورد و اشک‌هاش جاری شد و دست به جیب برد و دستمال مردونه‌ای رو بیرون کشید و به پهنای صورت لاغر و استخوانی‌اش چسبوند تا با خیال راحت سفره ی اشک‌هاش باشه و اونا رو دونه به دونه، در دل خود جای بده.

حالم خیلی مزخرف بود و تازه یادم افتاد که قراره برم خدایار رو ببینم. صبحی زنگ زدم و وضعیت رو گفتم.گرچه مهتاج اصرار داشت

که توی این اوضاع ، بازم بیاد تا خونه و زندگیم رو ببینه و به خیال خودش، قلبا اطمینان حاصل کنه که بچه‌اش جای خوبی زندگی می‌کنه؛ ولی برای من این چیزها آخر مسخرگی بود.

بهش توضیح دادم که آپارتمانم رو در اختیار بستگان همسایه ی مرحومم گذاشتم تا با خیال راحت مردونه ـ زنونه کنند و به خوبی از مهمون‌های

فاتحه خون، پذیرایی بشه. گرچه هال خونه ی من ، مثل خونه ی اون خدا بیامرز کیپ تا کیپ ، مفروش نبود؛ ولی مدیر ساختمون دست یاری داد و با کشیدن مبل‌هام به کناری و اوردن یکی از فرش های خونه ی خودش ، کل واحد رو برای پذیرایی از آقایون، آماده کرد.

از اینکه تونسته بودم برای اون مرحوم کاری بکنم و یه جوری تشکر خودم رو بهش برسونم، خیلی خوشحال بودم. سرایدار ساختمون هم، توی آشپزخونه ی کوچیک واحد، آب جوش میاورد و با دیس‌های خرما و حلوایی که از طرف واحد خانم ها آماده و داده می‌شد ، چایی رو می‌چرخوند و جمعیت رو با صدای بلند به صلوات و فاتحه ، فرا می‌خوند.

romangram.com | @romangram_com