#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_83
خب این ماهیتابه رو که با آب داغ و مایع ظرفشویی میشه چربی زدایی کرد؛ اما معده ام رو چی ؟!
نیمی از روحم به شدت دوست داشت بزنه در گوش نیمه ی دیگه که دو ثانیه بعد از اون مکالمه ی اعصاب فروریز، دارم به چه چیزهایی فکر میکنم ؛ولی به هر حال نقش یک لیوان چای قرمز خوشرنگ در فنجان سرامیکی سفید و خوش طرحی که برای خودم جهیزیه خریده بودم،
مثل یک فیلم کوتاه که جایزه ی قورباغه ی طلایی رو برده باشه، از مقابل چشمانم گذر کرد و باعث شد که مثل همیشه بی خیال تمام تلخیهای زندگیم بشم و برای خوشی دلم، ناملایمات زندگیم رو قورت بدم و یه لیوان چای هم روش!
چای دم کرده رو که داخل فنجونم ریختم و جلوی خودم تعارف کردم و گذاشتم؛ یاد فراست افتادم. فکر کردم الان داره چی کار میکنه ؟
با اون کاشف درازِ فاقد شعوره و یا توی اتاق هتلش، مثل من تنها نشسته و طبق معمول پاهاش رو بالا کشیده و روشون نشسته و داره یه فنجون چای میخوره؟ دلم خواست فکر دومم درست باشه و یه طورایی هر دومون در دو نقطه ی مختلف دنیا، در حال چایی خوردن باشیم و چه قدر بهتر میشد که اونم، در حال فکر کردن به من باشه ! بالاخره نفهمیدم اون معمای چاشنی های همراهِ چای قرمز رو حل کرد یا نه؟
همین طور که داشتم چای قرمزم رو با یه شکلات شیری محبوبِ دل ، فرو میدادم به این باور رسیدم که اصلا طعم هاشون بهم نمیاد و فراست راست میگفت؛ باید دنبال یه چیزی بگردیم که در کنار معرفی محصول، به عنوان بهترین طعم و موثرترین اثر در کنار این چای گرون قیمت، به خریدارها معرفی کنیم. مسلما این امر، در میزان عرضه و تقاضا ، خیلی اثر میذاشت و فروش رو بالا میبرد؛ ولی آخه چی ؟!
به نظرم اومد اونقدر خواب آلودهام که تا سه ثانیه ی دیگه ، روی مبل راحتی ارغوانی رنگم خوابم میبره و بازم صبح نشده، یخ زده از خواب میپرم و استراحت بهم حروم میشه.پس تنبلی رو کنار گذاشتم و روح عمو برقی، به من چیره شد و تلویزیون و همه ی لامپها رو خاموش کردم و بعد از یه مسواک مفصل، راهی تختخواب نرم و مهربونم شدم و پتوی لایکوی گرم رو تا بالای چونم کشیدم و هی سعی کردم بخوابم و هی این حس سرما ، مزاحم گرم شدن پلکم میشد.پس بلند شدم و تی شرت گرمتری رو روی همینی که تنم بود ، پوشیدم و نئشه از یک حس خوب، سالاری و کاشف رو دونه دونه شمردم که دارند از روی نرده ها میپرند و همین باعث گرمی پلک هام شد و میرفتم که با تمام وجود ، در خواب عمیقی فرو برم که با صدای نوای حزین قرآن ، سر جام نشستم و میخکوب شدم! سریع از جام پریدم و به سمت در آپارتمان شتاب گرفتم.
باورم نمیشد که اون پیرمرد نازنین در عرض بیست و چهار ساعت از پیش ما رفته باشه. اشک امونم رو بریده بود و قلبم توی سینه، سنگینی میکرد. جلوی ورودی ساختمون ایستاده بودم و مهمونها و یا همسایه هایی که تک و یا چند نفری میاومدند رو راهنمایی میکردم که به طبقه ی دوم برند.
به احمدی خبر دادم که برام مرخصی رد کنه و به عابد هم سپردم که حواسش به تمام تحرکات موشهای موذی شرکت باشه .در جواب بهم گفت که خوشبختانه چانگ هم به شرکت نرفته و سالاری رو هم خِفت کرده و نمیذاره از جلوی چشماش تکون بخوره تا از نبود من سوءاستفاده نکنه و اینور و اونور سمپاشی راه نندازه!
ظاهرا رسولی هم توجیه شده و قراره پای قریب بشینه و اطلاعات جامع و کاملی از سالاری بدست بیاره.
عینک آفتابیم ، هم محافظ نور کم رنگ و مایل پاییزی بود و هم حائلی برای رو نشدن سرخی بیش از حد و اشکهایی که گاهی بدون اونکه دستِ دل و مغزم باشه، سرریز میشد و غمام رو به میزان کمی ، تسکین میداد.
جلال موسوی ؛ پیرمرد نازنین و مهربونی که مهمون آبگوشت خونهاش شدم و از دولتی سرش، خونه ی تنهاییم با پرده هایی که به امر اون دوخته شد، رنگ و جلاء گرفت و چه ساکت و آروم ، خوابیدن رو آغاز کرد و بی هیچ مزاحمتی ، مسافر آخرت و دیار باقی شد.
جمال به سمتم اومد و در حالی که کت سرمه ایش رو روی پیراهن مشکی مردونه اش به تن میکرد با صدای حزینی ، من رو مخاطب قرار داد:
romangram.com | @romangram_com