#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_82
اونقدر متعجب بود که صداش درنمیومد.
ـ هستی ؟!
ـ هان؟ آره ..آره .بیرونت کردند؟
ـ هه! بیرون ؟! من که خیلی وقت پیش از زندگی شما بیرون بودم، یادته که ؟
ـ خشایارجان! تو رو خدا بگو اینجا چه خبره ؟ دلم شور افتاد.واسه چی تنها زندگی میکنی؟ نکنه...نکنه ازدواج کردی ؟ آره ؟! بی خبر؟!
ـ اوووه! چه شلوغش میکنی.خواهشا تو جلد مادرهای نگران نرو که خندهام میگیره.نخیر خیالت راحت! ازدواج نکردم، گرچه در یک قدمی دامادی بودم ؛ ولی خب به هرحال منتفی شد! یکی بود عین خودت؛ بی وفا،بی معرفت.
به گریه افتاد. ای وای خدایا !صدای فین فیناش ، کلماتش رو مبهم و کشیده میکرد :
-خشایارجان! کی میخوای از طعنه و کنایه ی هرسالت دست برداری؟ خودت که توی اون زندگی بی روح بودی.
وسط حرفش پریدم.چیزی نمونده بود که از حرفهاش ، خشمم بالا بزنه .
ـ آره خب زندگی بی روح همه ی ما ، یه طرف و فرود هواپیمای محمدجان و یادآوری عشق و عاشقی های نوجوونی تون طرف دیگه که بچهات رو فدای زندگانی خوشتون کنید و بدون درک احساس من و بلوغ دردناکم، خودت رو از زندگی ما حذف و به پسرخالهی سرخورده ی عزیزت که روح حساسشون از زندگی قبلی لطمه خورده بود ، برسونی! من که آدم نبودم.من که یه پسر پونزده ساله ی بی مادر نبودم که به یه سال نکشیده باید عشق و عاشقی های جدید بابام رو بپذیرم و دوازده سال با زن بابایی زندگی کنم که از دست دخالت ها و فضولیهای نابه جاش برای من و زندگی بی کس و کارم، پی تنهایی به تنم بمالم و توی یه شصت متری برای خودم نیمرو سق بزنم و خدا رو از ته دل، شکر بگم!
صدای گریههاش دیگه روی اعصابم بود و از تحملم خارج.
ـ آدرسم رو به همین شماره ات ، پیام میدم .فردا دو به بعد ، خدایار رو بردار بیار که اگه وجود اون بچه نبود محال بود که توی این سالها، رنگ و رُخ من رو ببینی.
گوشی رو قطع کردم و به روغن ماسیدهی ماهی تابه روبه روم خیره شدم. یه لحظه به فکرم رسید که یعنی الان روغنهای نیمرویی که خوردم،توی معده ام ، همینطور ماسیده و بدریخت شده؟!
romangram.com | @romangram_com