#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_81
جلوی تلویزیون نشسته بودم و بعد از یک حموم داغ، با تکه نونِ لواشی، کفِ ماهی تابه ی نیمروم رو تمیز میکردم و درست زمانی که میخواستم آخرین لقمه رو به سمت دهنم ببرم، صدای زنگ موبایلم بلند شد و من بین فرودادن لقمه ی ارزشمندم و پاسخگویی به تلفن، دو دل موندم.
بالاخره رای به لقمهام دادم و بی خیال گوشیم شدم؛ اما گوشیم که بی خیال من نشد و دوباره تماس جدید که مجبور شدم با یه لیوان آب، لقمه رو از گلوگاه رد کنم تا بگم :
-الو ؟
ـ سلام پسرم.
دیگه مطمئن شدم این بانو، آمار غذا خوردن منو از یه جایی درمیاره!
ـ سلام مهتاج خانوم.
صداش یه هیجان خاصی داشت:
-خشی جان فردا چه ساعتی میای؟
کمی فکر کردم.تا ساعت دوازده که شرکت بودم و بعدش میخواستم برم یه سر بیمارستان و حال آقا جلال رو بپرسم.دیگه دو به بعد کاری نداشتم!
ـ من دو به بعد بیکارم ولی چطوره این دفعه تو و خدایار مهمون خونه ی من باشید.
صداش سرگردان بود :
- ما بیایم؟ مگه مسافرتند؟ تنهایی ؟!
ـ من دیگه پیش بابا نیستم. الان چند وقتیه که مستقل زندگی میکنم.
romangram.com | @romangram_com