#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_80
حیف اون ناهاری که خوردم؛ وگرنه دلم میخواست بالا بیارم.مردک خجالت هم نمیکشه! «فرشته ی من؟!»
آینه ندارم؛ ولی مطمئنم در عرض همین یه ساعتی که با این عابد دیوانه در حال مذاکرهام، یه هفت هشت تار دیگه به سفیدیهای چتری که الانم روی پیشونیم افتاده، اضافه شده! دست بردمو چتریهام رو کشیدم بالا و گفتم :
ـ عابد گوش بگیر.کار سختی نمیخوام، فقط این خانم قریب هست که توی حسابداری زیردست میرفخاریه و همیشه ی خدا ، دور و بر آبدارخونه و یخچالش میپلکه و موقع ناهار هم با رسولی ، یه ساعتی در حال لمبوندن هستند.
خوشم میومد که این عابد به محض شنیدن اشارهی ناصوابی نسبت به رسولی چشماش مثل دو تا گدازه ی آتشفشانی میشه.
- خب! گوشت با منه؟
ـ آره بابا! ،زودتر حرف اصلیت رو بگو.
ـ به فرشته خانومت بگو یه جوری از زیر زبون این قریب ، حرف بکشه و ببینه این سالاری ، پارسال که اصلا استخدامی نداشتیم چه طوری تونسته وارد شرکت و اونم توی حسابداری که از قسمت های حساس شرکته، مشغول به کار بشه؟ متوجه منظورم میشی ؟
خیره نگاهش میکردم و عمیقا به این فکر که جلوی من نشسته و یه دست کیسه ی حسابی به چشم و صورت و کله و بازو و سینه و پهلو و پشتش ، در قالب خاروندن ، کشیده و منم هنوز تهوع نگرفتم! خودش رو کُشت تا صداش دراومد:
ـ اوکی؛ حله ! تا فردا ظهر کل دل و روده ی این بابا رو برات میذارم روی میزت!
ای بابا! کل ناهار امروز، فقط شده یه فرایند دل پیچه و بالا اوردن برامون ! دل و روده دیگه چیه وسط میز کارم ؟!
بهتر دیدم تا کار به کله و پاچه نرسیده، این عابد ویروس زده رو از اتاقم بیرون بندازم!
ـ مرسی عابد جان ! پاشو که خیلی دیره و منم باید تا یه ساعت دیگه جمع و جور کنم و برم. تو هم تا این رسولی نرفته، برو سروقتش تا از موضوع آگاهش کنی.فقط در مورد اینکه گفتم همین جور چرک و هپلی ادامه بدی ، سر به سرت گذاشتم. امروز یه استحمام حسابی انجام میدی و فردا با لباسهای تمیز میای؛ ولی اون حس تنبلی همیشگیت رو چند برابر کن تا سالاری طعمه رو بگیره!
عابد یه قیافه ی میرغضبی به خودش گرفت و یه باشه ی فحش مانند بهم گفت و از اتاق بیرون رفت!
romangram.com | @romangram_com