#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_79


ـ درست و حسابی بگو که من باید چی کار کنم؟

همونجور که نگاهم خیره ی محلی بود که تا یک ثانیه پیش در حال خاروندنش بود، یه اَه زیرلبی گفتم و به چشماش خیره شدم :

ـ در درجه ی اول سعی کن همین جوری هپلی و چرک بمونی!

لب‌هاش یه تکونی خورد تا چیزی بگه؛ ولی ماهیچه های اطراف دهانش؛ انگار فلج شده بودند و یا ذهن درمانده ش به چیزی قد نمی‌داد تا بالاخره مثل سکته‌ای ها گفت:

ـ جدی که نگفتی ؟

ـ چرا خیلی هم جدی هستم.باید بذاری اون سالاری فکر کنه که تو خیلی افسرده و بی حالی و باز دور و برت پیداش بشه و از قضا کاملا بهت اجازه می‌دم که کارهات رو بدی که برات انجام بده تا ببینم روی قراردادها می‌خواد چه غلطی بکنه،فهمیدی؟

ـ خب فرشته رو چی کار کنم؟ مگه نگفتی باید خوش تیپ و جدی ظاهر بشم تا اینقدر بی محلیم نکنه؟

ـ درسته ! مجبوریم فرشته خانوم رو هم بیاریم وسط بازی! می‌خوام تا یه ربع دیگه که ساعت کاری تموم می‌شه ، قبل از رفتنش جلوش رو بگیری و مجبورش کنی به یه کافی شاپی و یا هر جایی که فکر می‌کنی به غیر از اینجا؛ همراهت بیاد و همه چیز رو براش تعریف کنی و بگی که من به عنوان ارشد این رو ازش خواستم و همکاریش باعث می‌شه که حداقل گروه بازرگانی‌مون از هم نپاشه و اشخاص دیگه ای جای ما رو نگیرند ؛ متوجه ای ؟

ـ آره؛ متوجه ام؛ ولی فقط بخاطر شِرت و شورتی من و اینکه فعلا باید تو همین وضعیت بمونم، اون رو وارد این جریانات می‌کنی ؟ ممکنه بترسه!

تو دلم گفتم :

-خدایا به من صبر بده ! آخه مگه بچه ست که بترسه ؟ این عابدم با این عاشقی هاش.

- برادر من ترس دیگه چیه ؟ مگه با رافائل خون آشام طرفه ؟! تازه یه مأموریت دست اول هم برای رسولی دارم وگرنه قضیه ی هپلی بودن تو رو یه جور دیگه واسش توجیه می‌کردیم.

ـ مأموریت ؟ تو رو خدا اون رو قاطی این چانگ و اجداد چینیش و آریان سالاری نکن ! همین جوری هم توی این شرکت، استرسش زیاده و مدام ناخن‌هاش رو می‌کنه و تنقلات می‌خوره وگرنه فرشته‌ی من واسه چی باید توی همین یک سال گذشته ، ده کیلو به وزنش اضافه بشه؟!

romangram.com | @romangram_com