#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_78


قیافه ی عابد دیدنی بود. یهو پق زد زیر خنده:

ـ تو پیغمبرا جرجیس اومده واسه ی هدایتت ؟

دوباره هر هر خندید.

ـ کوفت از اون فرشته ی تو که بهتره.حداقل بیست کیلو اضافه وزن نداره!

کارد می‌زدی خونش درنمیومد .منم با خیال راحت هر هر خندیدم! ولی به دو ثانیه نرسیده جدی شدم:

ـ عابد این حرف‌ها رو ول کن.تا سه روز دیگه که فراست برگرده باید بفهمیم این دو تا سرنخ که هرکدوم ممکنه جداگانه به یه نفر و یا واقعا به دو نفر مجزا برسه ، چه هدفی دارند و مقاصدشون چیه و یا کیه؟!

ـ خب چه کاری از من برمیاد؟

ـ بهترین کار اینه که من به چانگ نفوذ کنم و تو هم با این سالاری جی جی باجی بشی! و بهش رسوخ کنی!

با حالت بامزه ای گفت :

ـ چرا تو نفوذ کنی و من رسوخ ؟

خنده‌ام گرفته بود؛ ولی کمی جابجا شدم و با جدیت گفتم:

ـ خب تو مری رو با این آریان کله خراب یکی می‌بینی؟ مرتیکه کله‌اش مثل سنگ می‌مونه و باید سوراخش کنی تا بفهمی توش چی می‌گذره! مری هم که مغزش پر از حروف چینیه؛ ولی همین امروز یه کم تونستم حرف نگاهش رو بخونم! فکر نمی‌کنم زن خیلی سرسختی باشه و بالاخره یه کاری می‌کنم تا بفهمم حرف حسابش چیه!

عابد شروع کرد از روی پیراهنش، جلوی قفسه سینه اش رو ، خاروندن و گفت :

romangram.com | @romangram_com