#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_77
ـ میگم خشایار امروز که واسه ی ناهار با این چانگه رفته بودی ؛ رضا کمی حرصی شده بود ولی شنیدم این سالاری خیلی آروم بهش گفت خودت رو اذیت نکن این پازوکی هم مهمون امروز و فردامونه. به نظرت منظورش چی بود ؟ قراره از شرکت بری؟
یهو جدی شد و با کمی ترس گفت:
- نکنه داره زیر پات رو خالی میکنه؟ اینم از اشتباهاتش توی قراردادها!
پسره ی مزخرف چه واسه ی ما دم بلند کرده.شیطونه میگه سیاست و دیپلماسی و کوفت و درد رو بذارم کنار و برم یکی وسط دندوناش بخوابونم. برامون آدم شده جوجه ماشینی !
چند تا نفس عمیق کشیدم تا هم رگ گردنم آروم بشه و هم اعصاب و عروق ماهیچه های ورم کرده مشتم از حس کوبیدن دربیاد !
پشت میزم رفتم و و همزمان با نشستن خودم به عابد هم اشاره کردم که بیاد و نزدیکم بشینه.
نگاه عمیقی بهش انداختم و سعی کردم با آروم ترین لحن باهاش صحبت کنم.
ـ عابد خوب گوش کن و حواست باشه که یک کلمه حرف ، از این اتاق بیرون نره.
وقتی دیدم توجه اش کاملا بهم جلب شده ادامه دادم:
- یه اتفاقاتی توی شرکت در جریانه که ممکنه هم مربوط به این قضیه ی توسعه و این حرفها باشه که سرِ نخش میرسه به این خانونم چانگ و یه جنگولک بازی های دیگه ای هم در کنارش میبینم که ، نخش میرسه به همین سالاری که باز معلوم نیست نخ گردونش کیه! چون از این یه الف بچه بعیده که خودش نقشه ی جداگانهای داشته باشه.
عابد ترسیده و متفکر به نظر میرسید.
ـ واسه همین با چانگ ، ناهار رفته بودید؟
ـ آره؛ راستش اگه نمیبری کف دست اون رسولی بذاری باید بگم مری خانوم به من پیشنهاد داد که کمی باهم گرم بگیریم و همدیگه رو بهتر بشناسیم و خلاصه از این حرفهای یه پول سیاه! منتها من رُک و راست بهش گفتم که نیستم!
romangram.com | @romangram_com