#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_76


ـ خشایار ؛ به جان خودت این روزها خیلی کسل بودم و این قرارداد رو هم سالاری زحمتش رو کشیده...

وسط حرفش با عصبانیت پریدم :

ـ چی ؟! کار فروش رو دادی دست اون پسره ی بی سواد که حتی حساب و کتاب‌های خودش پر از اشکال و ایراده؟

سرش پایین بود و جیکش درنمیومد. از پشت میزم بلند شدم و رفتم جلوش ایستادم و از بالا نگاهم رو توی صورتش چرخوندم:

ـ حقت اخراجه ! می‌دونی که؟ اگه من به حساب امضای تو ، با اطمینان از روی این قراردادها رد بشم و بعد گندش دربیاد ، متوجه ای چه لطمه ای به حیثیت کاری جفتمون می‌خوره؟

ـ می‌دونم؛ آخرین بار بود. به جون خودت اگه اصرارش برای کمک نبود منم راحت تن نمی‌دادم. این روزها هم که حالم رو می‌بینی.

ـ چرا اصرار داشت ؟

بازم کمی گردن و سر چربش رو خاروند و با مِن و مِن گفت :

ـ هی می‌رفت و می‌اومد و از این در و اون در می‌گفت که دفعه ی آخر بهش گفتم سالاری اینقدر مزاحم نشو که کارهام همه ریخته و خودمم بی حوصله هستم. تا این رو گفتم عین بختک روم افتاد که بده من همه اش رو واست انجام می‌دم. دیگه منم از خدا خواسته قبول کردم.

به قدری از دستش عصبانی بودم که اگه یه ذره ملاحظه ی حالش رو نمی‌کردم یه راست برگه ی درخواست اخراجش رو به دلیل اهمال در کار ؛ روی میز فراست می‌ذاشتم.

با صدای گرفته‌ای گفتم :

- امروز رو برو؛ ولی آخرین فرجه ای بود که بهت دادم.

زیر لب تشکری کرد و راه افتاد که بره؛ ولی یه دفعه ایستاد و با کمی تعلل گفت :

romangram.com | @romangram_com