#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_75
حواسم رو از اون چرب و چیلی هاش گرفتم و دوباره به برگه ی مقابلم چشم دوختم.
ـ قرارداد «ثمین نو» پر از اشکال و ایراده.مسئول عقد قرارداد هم که تویی ؛ میشه بگی اینجا چه خبره؟
با نگاه متعجب، بلند شد و اومد روی برگه های مقابل من خم شد. خدای بزرگ این چرا بوی روغن میده ؟!
کمی با دست به عقب روندمش و چپ چپ بهش نگاه کردم.
ـ فکر نمیکنی دلیل اینکه خانم رسولی بی محلت میکنه بخاطر بوی روغنی هست که میدی؟
قیافه اش دیدنی بود. شروع کرد خودش رو بو کردن و بعد انگار تازه متوجه جریان شده باشه با صورت وارفته، روی نزدیکترین صندلی کنار من نشست.
ـ خب میگی چی کار کنم؟! دو سه روزه آب خوش از گلوم پایین نمیره و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.
ـ فردا شیک و تمیز میای.جدی دل به کار میدی بعد میبینی که همین رسولی چقدر دور وبرت بالا و پایین میکنه.
طفلی ذوق زده شد و با خوشحالی گفت :
ـ جون عابد راست میگی؟! پس من یه پا زودتر برم که یه صفای درست و حسابی به خودم بدم.
حرصی شدم و گفتم :
ـ آدمِ خوشحال اول بیا تکلیف اینی که واسش صدات زدم رو معلوم کن بعد برو دنبال صفاسازی!
خودش رو جمع کرد و نامطمئن گفت :
romangram.com | @romangram_com