#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_74
پس بگو چرا هر وقت با این رضا میرند ناهار دیگه برنمیگرده! هر چی صبح تا ظهر گیر میاره ، بعدازظهرش میبره تحویل مقامات بالاترش میده!
البته اینها همه زاییده ی نگرش من بود و امکان داشت که توهمات جنایی من در برابر حقیقت، کاملا بی ربط باشه.
بعد از اینکه با چانگ خداحافظی کردم و ایشون با سرویس ویژه به سمت هتلشون راهی شد، به شرکت برگشتم و تا ساعت چهار ، کمر کار رو خم کردم. مشغول بررسی قرارداد یکی از مراکز اصلی فروشی که عهده دار فروش یک سوم چای قرمزی بود که قراره با کشتار فراست به دستمون برسه که متوجه شدم قسمتی از قرارداد که در واقع شامل بحث مالی اون بود، کمی میلنگه.
شمارهی حسینی رو گرفتم و ازش خواستم به دفترم بیاد.
البته ساعت چهاره و تا پایان وقت کاری شرکت فقط یک ساعت مونده؛ ولی خدایا! این چرا اینقدر شلخته و هپلیه ؟!
انگار قراره که از همین جا، پک شده بفرستنش داخل حموم خونه اشون!
ـ این چه سر و ریختیه برای خودت درست کردی ؟! مثلا مسئول فروش یه شرکت اسم و رسم داری ها!
در حالی که کله ی چربش رو میخاروند ، خودش رو انداخت روی داغونترین صندلی موجود در اتاقم، به طوری که صدای فنر شکستهاش هم
به گوشمون رسید.
ـ عابد! چرا وضع و روزت اینطوری شده ؟ دو روزه که به حال خودت گذاشتم، انگار تو غار بودی !
ـ خشایار ! بی خیال تو رو خدا! اعصاب برام نمونده .توی خونه مامان روی مخمه و اینجا فرشته بی محلم میکنه.دیگه حوصله ی کار کردن رو هم ندارم.
ـ آ..هاا! حوصله ی کار رو که از اولم نداشتی؛ ولی هیچکدوم اینا دلیل نمیشه که یه جوون تحصیل کرده مثل تو، اونم توی محل کار، با این ریخت و قیافه بچرخه.
ـ میدونم؛ باشه قول میدم فردا درست و حسابی بیام حالا بگو چی شده؟
romangram.com | @romangram_com