#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_73
همچنان باز!دانش روابط با افراد خارج از مرزها، باعث میشد که محتاط تر باشم و بی گدار به آب نزنم.
ـ البته که در مورد دختر انتخاب شده توسط خونوادهام عین حقیقت رو گفتم؛ ولی این تمام دلیلم نبود.من ترجیح میدم اول بیشتر بشناسم و بعد به فرایند آشنایی و صمیمت، ورود پیدا کنم؛ چون اگه از همون اول وارد رابطه ی احساسی بشم و به مرور با شناخت بیشتر، اعتمادم رو از دست بدم، ضربه ی بدتری میخورم. شاید الان موقعیت مناسبی نباشه؛ ولی من جدیدا چنین مشکلی رو از سر گذروندم و با دختری که هیچ شناختی ازش نداشتم وارد رابطه ی احساسی شدم و چه زود که من رو بی اعتمادتر از هر زمانی نسبت به هم جنسهای خودش کرد. منهای همه ی اینها، بحث قومیت و مذهب هم یه مقوله ی خیلی طولانی و پیچیده ایه که ترجیحا واردش نمیشم!
سکوتش گرچه طولانی ولی واقعا دلنشین بود؛ چون به من این فرصت رو داد تا با خیال راحت بشقاب غذام رو تموم کنم و الهی شکر بگم که موجب لبخندی در چهره ی متفکرش شد.یعنی فهمید چی گفتم ؟! به قول فراست که باید جلوی اینا حواسمون رو جمع کنیم و مواظب حرف زدنمون باشیم.چه بسا که فارسی رو هم تا حدودی متوجه میشند.با خیال راحت پرسیدم:
ـ مری؛ تو به زبان فارسی هم آشنایی داری؟
لبخندش پررنگتر شد و به فارسی دست و پا شکسته ای گفت:
- خیلی کم !
بَه ما رو باش که تا حالا خودمون رو سر کار گذاشته بودیم و با نوعی خودکشی فرعی، سعی میکردیم انگلیسی رو بهتر از زبون مادریمون براش بلغور کنیم! نگو خانوم فارسی رو هم میفهمه.خب مگه آزار داری ؟!
به فارسی و در نهایت ملایمت گفتم :
- دوست داری بعد از این با هم فارسی صحبت کنیم؟ یا همون انگلیسی رو ترجیح میدی؟
کمی جابه جا شد و گفت :
- اگه همینطور آروم صحبت کنید اشکالی نداره؛ ولی به شرط اینکه بازم بتونیم با صمیمیت پیش بریم!
ای بابا ! هی من میگم نره ؛ ایشون میگه یه لیوان شیر خنک با اسانس توت فرنگی بهم بده!
دیگه باید به شرکت برمیگشتیم و با توجه به اینکه در برابر اونهمه کلام درّ ریز من ؛ بازم درخواست صمیمیت داشت و این در حالی هست که سیّاسانه ، هیچ چیزی از خط مشی خودشون رو بروز نمیده و کاملا هم کتمان میکرد که با مسائل فعلی شرکت ، ارتباطی داره و بخاطر روح حاکمی به اسم فراست که از تلفن صبح , هنوز سایهاش رو از سرم برنداشته ! بهتر دیدم که دسر و چای و قهوه رو بی خیال بشم و اصلا هم ازش نپرسم که میلی داره یا نه و آمرانه بخوام که به شرکت برگردیم و البته که ایشون فرمودند برای امروز دیگه به شرکت برنمیگردند و باید به هتلشون برند؛ چون قرار ملاقاتی دارند.
romangram.com | @romangram_com