#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_72
ـ من به غیر از تو و رضا با هیچکس دیگهای در شرکت صحبت نکردم ؛ شاید فقط سلام و یه معارفه ی ساده؛ ولی اینکه بشینم با کارکنان شرکت درباره ی این چیزهایی که گفتی صحبت کنم ؛ هرگز !
ـ که اینطور! پس چرا دیروز یه عده از همکارهای ما در حالیکه خیلی ترسیده بودند، میگفتند که این حرفها رو از شما شنیدند؟
طفلی از اشتها افتاد؛ چون همون کاهو و مرغی رو هم که داشت میخورد بی خیالش شد و فقط به من نگاه میکرد؛ ولی من که نمیتونستم دل بکنم، پس به خوردنم ادامه دادم تا بلکه اون رو هم به اشتها بندازم ! و در ادامه گفتم:
ـ مری من ازت میخوام با من روراست باشی و در خصوص حضورت در شرکت ما، واقعیت رو بگی که آیا واقعا هدف اصلی اینه که شرکت توسعه
پیدا کنه ؟ اگه هم نمیتونی راستش رو بگی خواهش میکنم دروغ جواب ندی و فقط سکوت کنی!
مری سرش رو پایین انداخت و با تکه مویی که از شالش بیرون زده بود ، بازی میکرد. داشتم کلا بی خیالش میشدم که آروم سرش رو بالا اورد و نگاهش رو به نگاهم دوخت.احتمالا از حسودیش میخواست من رو هم از اشتها بندازه!
ـ توسعه هم جزو برنامه هست؛ ولی کل مطلب به این خلاصه نمیشه و من بیشتر از این نمیتونم چیزی بگم.
صداقت کلامش رو درک میکردم؛ ولی این باعث نمیشد که بهش اعتماد کنم. بارها کسانی را دیده بودم که یه جمله ی راست رو در میان انبوهی از دروغ به خورد آدم میدند و تنها برگ برنده اشون برای جلب اعتماد دیگران، استناد به همون یه جمله حرف راسته و باقیش دیگه حاشیه میشه!
ـ باشه ؛ ولی من از بدو ورودت تحرکاتی رو میبینم که اینها تا قبل از این دیده نمیشد. نمیگم تو داری یه کار بد یا نادرست رو در شرکت پیش
می بری ولی همون تحرکاتی که بهت گفتم ، چیزهای خوشایندی نیست و همین باعث شد که بخوام با خودت رک و صریح صحبت کنم.
چهرهاش گرفته بود وقتی گفت :
ـ حالا من از تو یه سوال می پرسم و مطمئنم که صادق و رک جوابم رو میدی و اون اینکه آیا بخاطر همین مسائل ، دیروز به من جواب رد دادی؟ شما به من اطمینان نداری و جواب منفیت بخاطر همین بود؟
اشتها که هیچی ؛ کاملا گیر افتادم و مهرههای شطرنجم عقب و جلو نمیرفت. کیش بودم ولی هنوز راه حرکت برای حمایت از شاهم،
romangram.com | @romangram_com