#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_71
وقتی پیاده راه افتادم و به مری هم اشاره زدم تا همرام بشه، موج تعجب رو توی نگاهش دیدم.اِ چه جالب! پس میشه حرف نگاه چینی
رو هم خوند! آخه داشت با زبون نگاه بهم میگفت:« چرا پیاده؟! و چرا اون رو سوار ماشینم نمیکنم تا دم یک رستوران خوشگل و مامانی
پیاده اش کنم؟ » واقعا همه ی اینا نوشته شده بود و منم همه رو خوندم در یک کلام!
پس یه توضیح بهش بدهکار بودم و البته که نمیتونستم همه اش رو با زبون نگاه بهش جواب بدم !
ـ خانوم مری ؛ رستورانی که میخوام شما رو ببرم ؛ یه چهارراه پایینتره و معمولا پیاده میرم چون مسیرش رو دوست دارم و برای شش ـ هفت دقیقه ، ماشین رو راه انداختن کار بیهوده ایه؛ اما اگه اذیت میشی میتونیم با ماشین بریم.
با خنده ی ریز ملیحی گفت :
- اوه نه ! منم دوست دارم بعد از چند ساعت نشستن ، کمی پیاده روی کنم و چه همراهی بهتر از شما برای مسیری که در پیش روی داریم ؟!
به نظرم کلامش به نوعی درگیر آرایه ادبی که یه جور ایهام تناسب همراه با تلمیح و کنایه ! که خود منم در دوران تحصیلی از هیچکدومشون سردرنمیاوردم؛ ولی ظاهرا خانم چانگ بهشون مسلط و وارد بود! خب آخه مگه چه مسیری در پیش روی داریم که این همه با احساس و نوعی استعاره به زبون میاره ؟! فوقش میخواستیم چند دقیقه قدم بزنیم و یه زرشک پلو با دوغ و منم قدری باهاش شفاف سازی کنم!
دلش رو نشکستم و با لبخندم همراهیش کردم در مسیری که پیش رو داشتیم ! با وجود تیپ خانومانه ای که امروز زده و کفش لژدار مدل اسپرتی که به پا داشت و قد اون رو تا سرشونه ی من میرسوند، از قدم زدن در کنارش احساس خوبی داشتم و هنگامی که میز مقابلمون چیده شد، اونم از غذاهای رنگینی که براش سفارش دادم ؛ نهایت تشکر رو در نگاه و کلامش به من تقدیم کرد.
دقایقی در سکوت گذشت و هر دو مشغول ناهار بودیم و البته اون بیشتر مرغ و سالاد میخورد و منم در کمال رضایت ، زرشک پلوی عزیزم با ته دیگ های ته چینی اش رو با زیتون پرورده نوش جون میکردم و گاهی لبخندهای بامزه ای که بخاطر غذا خوردنم از سمت مری به من پرتاپ میشد رو در نهایت قدردانی، بدون لبخندی پاسخ میدادم ! آخه به واقع فعلا وقتش رو نداشتم !
به هرحال صحبت اصلی باید از جایی شروع میشد.برای همین با حفظ عذرخواهی از نعمت مقابلم، شروع به بازی جوانمردانه کردم:
ـ خانوم مری ؛ شما با همکارهای ما در مورد اینکه ممکنه بازخرید بشند و از این شرکت برند و اشخاص دیگه به جاشون استخدام بشه ، گفتگویی داشتید؟
مری مرغ چنگال زدهاش رو که در هوا مونده بود پایین اورد و با گیجی به من نگاه کرد. یعنی واقعا فکر کرده بود اوردمش ناهار، تا حرفهای عاشقانه بزنیم؟! سرش رو یه تاب کوچیک داد و کمی دلخور گفت:
romangram.com | @romangram_com