#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_58


در حالیکه قرمه سبزی بی مرام پشت پلک‌هام نشسته بود و به شدت من رو برای یه چرت بعدازظهری اغوا می‌کرد؛ به شرکت برگشتم و هنگام رد شدن از کنار اون شیشه سکوریتی های دوست داشتنی، متوجه‌ی همهمه‌ای در سالن منشی و اتاق رئیس شدم.

خب روا نبود در شرایطی که فراست ، تاکید کرده بود «..جون تو و جون خونه..» ، من بی تفاوت از اونجا رد بشم و محل هم نذارم.

برای همین وارد سالن شدم و خودی نشون دادم:

- خانوم احمدی اینجا چه خبره ؟

از صدای من، اون پنج ـ شش نفری که دور میزِ احمدی جمع شده بودند ، فاصله گرفتند و به سمت من چرخیدند.

یه لحظه احساس کردم که یکی از اون نفرات که دقیقا کیپ در اتاق فراست ایستاده بود و ظاهرا با دستگیره ی در کشتی می‌گرفت ، ترسیده تر از بقیه به سمت من چرخید و از در فاصله گرفت.

فرد مذکور، آریان سالاریِ عزیز و در واقع کارمند بخش حسابداری و زیرمجموعه ی میرفخاری عزیزمونه و معلوم نیست که توی اون شلوغی ، چه غلطی داشته می‌کرده که اینقدر رنگش پریده.

به سمت احمدی چرخی زدم و گفتم :

ـ خانوم احمدی اینجا چه خبره؟ این تجمع برای چیه ؟ چرا سرِ کارتون نیستید؟

رسولی هم که بین اون چند نفر ایستاده بود ، کمی خودش رو جمع و جور کرد و به نطق اومد :

ـ آقای پازوکی! ما شنیدیم که قراره تغییراتی ایجاد بشه؛ یعنی خانم چانگ گفتند که شاید همه ی ما بازخرید بشیم و نفرات برتری روی کار بیاند. همه امون نگرانیم و خانوم احمدی هم می‌گند که خانم فراست تا هفته‌ی دیگه هم ممکنه شرکت نیاند. خب ما با این روحیه، چه جوری باید کار کنیم؟

خوب که به حرفاش گوش دادم ، توهم توطئه ام بالا زد و مشکوکانه به همشون نگاه کردم. سالاری عزیز هم که به طور کامل از در اتاق رئیس، فاصله گرفته و قاطی جمع ایستاده بود؛ ولی از بقیه ، موزمارتر به نظر می‌رسید. اخمی کردم و گفتم :

ـ اولا خانم چانگ اینجا کاره ای نیستند که از این فرمایشات داشته باشند!

romangram.com | @romangram_com