#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_146


ـ بهت پیشنهاد می‌کنم الان که به سفر اومدی و فاصله اتون خیلی دوره، بشینی به عقب تر فکر کنی.مطمئنم این سوغاتی در برابر خیلی چیزهایی که قبلا نشون داده و تو مثل همیشه دوزاریت کج بوده، خیلی بیشتر ارزش فکر و بررسی داره که توجه‌هاتش رو نسبت به خودت درک کنی. مگر اینکه تو کلا یه طرفه داری برای خودت می‌بُری و می‌دوزی و می‌بافی!

ـ فهمیدم آقا دیگه نمی‌خواد دوزندگی و بافندگی راه بندازی!

فرود خوبی داشتیم و با باز کردن کمربندها و سرپا شدن، احساس کردم سلول‌های بدنم داره فرو می‌ریزه. کیف های دستی مون رو برداشتیم و خواستیم از ردیف خودمون خارج بشیم که متوجه شدم جوونکی داره کمک می‌کنه خانم نسبتا مسن بامزه ای با عینک گرد پنسی نقره ای که فکر می‌کنم مادر بزرگ پسره بود، از ردیفشون بیرون بیاد.راه رو نبستم و اجازه دادم که اول اونا رد بشند. موقعی که خانوم گوگولیه داشت از کنار من رد می‌شد، بی تعارف با اون دستای برفی و بامزه اش به شونه ام زد و گفت :

- من که فکر می کنم دوسِت داره !

این رو گفت و رفت !یعنی من و ماکان اگه جا داشت کف هواپیما ولو می‌شدیم و تا خود فردا کفپوشش رو گاز می‌زدیم.معلوم بود که ششدونگ حواسش به تموم حرف‌هامون بوده و از اول تا آخرش رو با دقت گوش می‌داده و تازه نظر کارشناسیش رو هم به ما اعلام کرد.

تا خود هتل جمله اش رو با لحن خودش تکرار می‌کردیم و می‌خندیدیم ؛ بی توقف !

گوان جو(گوانگ جو) یا همون گوانگ ژو، پرجمعیت ترین منطقه ی شهری در جهان هست و از چندین شهر تشکیل شده و همیشه نسبت به تهران، گرم‌تر و می‌شه گفت که مثل استان بوشهر خودمون، هوای شرجی ای داره و مجبوریم لباس های خنک تر و راحت تری به تن کنیم.

چین به قدری وسیعه که دمای هر شهرش ممکنه با شهر دیگه ، مثل تابستون و زمستون ما باشه و بخاطر جمعیت زیادش، گاهی قطارهای مسافربریشون اونقدر لبریز از آدم می‌شه که اگه از جات تکون بخوری، دیگه نمی‌تونی به همونجا برگردی و دقیقا پا در هوا می‌مونی تا خودت رو بالاخره توی سوراخی جا کنی!

« یادمه یه بار با یکی از دوستان چینی ، سوار قطاری شدیم و تا شهر بعدی، حدودا هفت ساعت در راه بودیم. ما که داخل کوپه نشسته بودیم؛ ولی تموم راهروها، مملو از جمعیت بود و اصلا هم تکون نمی‌خوردند. اونقدر جدیت اشون به چشمم اومد که از همون دوستم پرسیدم که اینا خسته نمی‌شند که اینطوری کیپ به هم چسبیدند و حتی نمی‌رند تا چیزی بخورند و یا ...

اون رفیق چینی جواب داد:

- همه اشون مجبورند؛ چون اگه جاشون رو از دست بدند، دیگه حتی برای ایستادن هم فضایی نصیبشون نمی‌شه.

باورم نمیشد وقتی که بهم گفت :

- اکثریت این مردان، برای کار و به دست اوردن پول برای زن و فرزندشون، سختی این سفرها رو تحمل می‌کنند و بیشترشون پوشک بزرگسال می‌بندند که تا زمان رسیدن به مقصد ، مقاومت کنند و من بخاطر اینهمه سرسختی اشون ، تحسین اشون کردم.»

romangram.com | @romangram_com