#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_147


سرویس هتل بسته ای رو که از تهران پست هوایی کرده بودم تا اینجا تحویل بگیرم، به اتاقمون اورد و منم با باز کردنش مطمئن شدم که تموم شیشه های گلاب اعلاءایی که برای برنامه ی مورد نظرم به اینجا ارسال کردم، صحیح و سالم هستند.

ماکان که توجه اش به شیشه های گلاب جلب شده بود، استفهامی به من نگاه کرد.

ـ اینا رمز موفقیت من در تحویل بقیه ی چای قرمزه که باید از لیموک پس بگیریم!

دیدم هنوز خیره است، ادامه دادم:

ـ ماکان؛ اگه بدونی گلاب، چقدر طعم چای قرمز رو ویژه می‌کنه! فوق العاده ست! یه بار که بخوری ، دیگه بی خیالش نمی‌شی.

ـ واقعا؟! چی شد که این رو فهمیدی؟

ـ داستان داره، سر یه فرصتی همه چیز رو برات می‌گم. فعلا باید به لیموک عزیزمون برم تا ببینم اونجا چه خبره! اگه شخصا به نتیجه نرسیدم، اونوقته که باید پای این وکیل خوش تیپمون رو وسط بکشم تا معلوم بشه که چند مرده حلاجه!

* مطالب داخل گیومه نقل قولی است از یک تاجر ایرانی در یکی از سفرهایش به چین

تلفنی به ژی شیانگ خبر دادم که برای ساعت یازده، در لیموک می‌بینمش. ژی مسئول بازرگانی لیموک بود و همیشه ارتباط خوبی با هم داشتیم. سی ساله ، باسواد و حرفه ای؛ ولی فوق العاده ساده و راحت. همیشه لباس‌های نخی و ساده ای به تن داره و ارتباطاتش، کاملا بی حاشیه ست.

ماکان رو توجیه کردم که دیدار اول رو تنها می‌رم تا فکر نکنند که بچه محل هامون رو جمع کردم و با خودم اوردم! ولی اگه قضیه کش پیدا کرد، اون موقع قانونی جلو می‌ریم. اونم قرار شد برای کار یکی از مشتری‌هاش، به پکن بره و تا فردا بگرده.

طبق قرارمون و سرِ ساعت، لیموک بودم و تقریبا با هر کسی که من رو می شناخت، سری تکون می‌دادم و احوالپرسی می‌کردم. بسته ی رضا رو ، توی کیفم گذاشتم تا اگه یی شین رو دیدم زودتر تقدیمش کنم و از شرش خلاص و از بابت رضا آسوده بشم!

به اتاق ژی که رسیدم، همزمان در باز شد و یه عدد چانگ با موهای جمع شده و کت و شلوار خردلی خوشرنگی که خیلی تیپ اداریش رو کامل می کرد، روبروم قرار گرفت. هر دومون برای چند لحظه شوکه از این دیدار ناگهانی ، خفه بودیم تا اینکه مری جان با لهجه ی داغونِ فارسی گفت:

ـ سلام.خوبی؟

romangram.com | @romangram_com