#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_145
من که انگار فیلم میدیدم ذوق زده گفتم :
- اِ .. بسلامتی !
اونم نامردی نکرد و یکی خوابوند پسِ گردنم!
ـ ماکان ! انگار تو اصلا از این زور بازوی من نمیترسی که هی حمله ی ناجوونمردانه میکنی، نه؟
خندید و گفت :
-فیلم که تعریف نمیکردم ! اینا واقعیت زندگی ماست.تو هم بشین درست و حسابی فکر کن و قصهات رو با این مثال عینی که برات تعریف کردم ، مقیاس کن تا بفهمی کجای کاری!
راست میگفت ؛ اول باید تکلیف خودم رو بدونم و بعد پای اون رو وسط بکشم. من فراست رو فقط در ساعات کاری شرکت دیدم.هیچ چیزی از زندگی شخصی و خونوادگیش نمیدونم. اصلا ممکنه که شخصیت اجتماعیه بیرون از شرکتش، یه چیز متفاوتی باشه که مطابق اخلاق و سلیقه های من نباشه. اصلا چرا یه طرفه بریم.جدا از نگاه عمیق امروزش، اون که تا حالا چیزی نشون نداده که محبت ویژه ای به من داشته باشه.
یه دفعه یاد شکلاتش افتادم که از اونروز گذاشته بودمش کنار وسایل شخصی ام، توی کمدم!
حتی من شکمو، دلم نیومده بود که بخورمش.انگار یه شیء فانتزی و قیمتیه که باید ازش مراقبت بشه و یادگاری نگهش داشت. فکرم مشغول شد.از کارهای خودم متعجب شدم. یعنی از چیزی که پشت بعضی از رفتارهام بود و خیلی وقتها بهشون توجه نمیکردم، متعجب بودم. سریع به سمت ماکان رو کردم و گفتم:
ـ ماکان به نظرت کسی که برات سوغاتی میاره یعنی توجه خاصی بهت داره؟
ـ فقط برای تو اورده یا به بقیه هم به رسم ادب تحفه ای داده؟
ـ به من که گفت اینم سهم تو! ولی نمیدونم اینطوری گفت که حساسم نکنه و یا فقط به من این توجه رو نشون داده.
romangram.com | @romangram_com