#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_144
برگشتم و یه چپ بهش نگاه کردم و به تلافی مشتی که خوردم یه مشت به بازوی پیزوریش زدم!
ـ هووی! چقدر کینه ای هستی .همه که مثل تو عضله نترکوندند!
بعد شروع کرد به ماساژ بازوش و سرشم نزدیکم اورد.
ـ خشایار؛ نمیخوام جزئیات رو بدونم؛ ولی یه توصیه دارم تا بهتر از احساست نسبت به این خانوم خوش اقبال، باخبر بشی.
توجه و نگاه خیره ام رو که دید، ادامه داد.
ـ یه رفیق دارم که یه سه چهار سالی با یه دختری دوست بود و تصمیم جدی ای هم برای ازدواج نمیگرفت.از وقتی که یادمه، کارشون این بوده که دعوا کنند و دوباره چند وقت بعد آشتی و خلاصه زندگی شیرین میشد تا اینکه باز سر یه چیزهای الکی جر و بحثشون بالا میگرفت. خودش برام تعریف کرد که دفعه ی آخر و درست موقعی که همه ی اطرافیانشون منتظر بودند که اینا حرف عقد و این برنامه ها رو پیش بکشند، یه قهر بدی بین شون پیش میاد که حال و روز دوستم گفتنی نبود. دختره رو که نمیدونم ولی اگه این رفیق من رو میدیدی، گوله گوله براش اشک میریختی؛یعنی داغون ها! همش هم میگفت دیگه کار من و غزاله تمومه و چی و چی ..باورت نمیشه مدام چشمش به گوشی اش بود.به قول خودش تا نیمه های شب به ماس ماسکش چشم میدوخت تا ببینه از زیدش یه پیامی ، چیزی میاد و دست از سماجت برمیداره یا نه؟!
ماکان متوجه شد که همه ی وجود من گوش شده و حسابی تو بحر حرفهاشم؛ نخاله گریش گل کرد!
ـ خب ! باقیش بمونه وقتی رسیدیم گوانجو.اونجا حسابی برات جریان رو میشکافم.
یعنی خدای ضدِ حاله این بشر.
ـ یا همین الان بقیه اش رو میگی یا از این پنجره ی هواپیما پرتت میکنم پایین! تصمیمت رو بگیر.
غش غش خندید طوری که توجه یکی از مهماندارهای هواپیما رو که نزدیکمون بود ، به خودش جلب کرد. دختره نگاه خاصی رو حواله ی ماکان کرد که یعنی ساکت باشید، ملت خوابیدند؛ اما چشم های زاغ ماکان که بخاطر پنج ساعت خواب، خیلی خمارتر شده بود، طفلی رو مثل من ترسوند و راهش رو کشید و رفت!
چشماش رو که به سمت من چرخوند و متوجه شد که نه اعصاب دارم و نه شوخی؛ دوباره موتور فکّش رو راه انداخت.
ـ باورت نمیشه، دختره هم زده بود توی بد دنده ای و برخلاف دفعات پیش، کم کم همه باورشون شد که این دو تا کات دادند. یه شب که به دیدنش رفته بودم با یه حال بدی پیداش کردم که نگو و نپرس. یه دعوای مفصل باهاش کردم که آخه تو چته؟ اگه دوسش داری که این مسخره بازیها چیه و اگه نه که خب تمومش کن. بیشعور اصلا حالیش نبود که زنی گفتند و مردی، که بابا معمولا مردها پا پیش میذارند و منت میکشند.یه بند میگفت چرا غزاله پیام نمیده! آخرش گفتم احمق جان خودت قبول داری که اون دختره و شکننده ست، تازه به نظر من تو مقصرتری! پس اگه به پیام دادن باشه تو باید پیشقدم بشی.مگر اینکه اصلا نخوای این ارتباط رو ادامه بدی. خیلی ناباور گفت که توی شرایطیه که نمیتونه بفهمه حرف حسابش چیه و آیا واقعا دلش میخواد این دوستیشون ادامه داشته باشه یا نه !؟ یه پیشنهاد دادم. بهش گفتم یه لحظه توی ذهنت تصویر سازی کن که غزاله رو توی لباس عروس میبینی و کنارش یه داماد؛ یعنی هر دامادی به غیر از خودت! اونوقت حست به این تصویر چیه؟ بدون ثانیه ای مکث گفت «می کشمش، داماده رو میکشم !به هیچکی اجازه نمیدم که نزدیکش بشه.» وسط حرفش پریدم و گفتم اومدیم و باباش مجبورش کرده باشه...دوباره پرید بهم و با جدیت گفت «باباشم میکشم؛ یعنی اگه بخواد مجبورش کنه.اونم میکشم!» منم که دست بزنم خوبه ، همونجا یکی محکم زدم توی سرش و و گفتم بیشعور پس زودتر این مسخره بازیها رو تموم کن و بهش پیام بده. باورت نمیشه که پیام دادنش همون و و خواستگاری رسمی و عقدشونم همون!
romangram.com | @romangram_com