#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_143
ـ دلت رفته ؟!
ـ نه ! خب یعنی نمیدونم ! امروز احساس کردم مویرگ های قلبم داره پاره میشه؛ یعنی نگاه یکی میتونه از تیغ جراحی هم بُرنده تر بشکافه و فرو بره؟
ـ پسر! چی شدی تو ؟! باورم نمیشه..دوسش داری..یعنی اون کیه؟ کیه که با دلت اینطوری کرده؟!
ـ گیجم..اصلا نمیدونم دوسش دارم یا نه؟ یعنی اصلا نمیخوام که باور کنم همچین احساسی رو دارم. آخه تا حالا فقط کنار هم بودیم و عین دو تا همراه، کارها رو پیش می بردیم؛ اما نمیدونم از کجا و چه طوری رنگ نگاهم عوض شد و از سیاه و سفید دراومد و رنگی شد.میترسم یه حقه باشه، یه جور شعبده بازی و بعد که پرده ی صحنه بیفته تازه بفهمی که یه مشت ترددستی برای سرگرمی بوده و هیچ چیز، اونجوری که تو میدیدی ، واقعیت نداشته.
ـ داری در مورد کی حرف میزنی؟ همکارته ؟
خنده ی تلخی از حنجره ام بیرون زد .انگار میترسیدم اسمش رو به زبون بیارم و خودم هم صدای بلند اعترافم رو بشنوم.واقعا سفر عشق، جگر شیر
میخواست و برای منی که حتی در حضور خودم نمیتونستم مُقر بیام، همون بهتر که به وادی فراموشی میسپردمش!
ـ ماکان! ادامه ندیم، نمیخوام چیزی بگم .
نگاه عمیقی بهم انداخت . تحمل سگهای وحشیاش رو نداشتم و سرم رو پایین انداختم. خنده ی آرومی کرد و دیوار کوتاه تر از این بازوهای عزیز و ورزشکار من گیر نیاورد و یه مشتی بهش خوابوند!
انا لله ای رو زمزمه کرد و مسخره وار غمی به صداش داد:
ـ تموم کردی! به فنا رفتی .
یهو صداش شاد شد و با خنده گفت:
- اما مبارکه !
romangram.com | @romangram_com