#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_142
گلاب تنها زنیه که چندین سال در کنارش بودم و با اخلاق و کردار اجتماعیش از نزدیک آشنا شدم و شناخت خوبی ازش به دست اوردم. ما دو تا همیشه کنار هم بودیم و با هم کار کردیم و خیلی خوب از پس خلق و خوی هم براومدیم و این اواخر ، حس های عجیبی هم حداقل تو خود من به وجود اومد که اون رو با دید دقیقتری ببینم و با خودم روراست تر و صادق تر از احساساتم حرف بزنم و اینکه شاید اون چه که همیشه من رو پایبند میکرد که این شرکت رو تحمل کنم و زنجیر میشد تا نگهم داره و سراغِ کار و کاسبی خودم نرم، وجود معطر گلاب به عنوان رئیسه. نگاه های جستجوگرِ امروزش هلاک کننده و دلهره آور بود و دلم میخواست مثل ترسو ها در نمیرفتم و با تموم وجود بهش خیره میشدم و حرف چشماش رو میخوندم. اونقدر نوجونی بدی داشتم که یه حس تلخِ از دست دادن ، مثل زالو وجودم رو تخلیه از هر خونِ گرمی میکنه و هی هشدار میده که دل نبند؛ وگرنه هزار پاره تحویلت میدند.
ماکان یه چرخی زد و چشم باز کرد. چشماش که بخاطر خواب خمارتر شده بود، آدم رو میترسوند.
همونطور که خمیازه میکشید ، بریده بریده گفت:
ـ خیلی.. تو فکری..نخوابیدی ؟
ـ هزار ماشالا که جای جفتمونم تو خوابیدی!
ـ خشی از فرودگاه که دیدمت یه طوری بودی، چته؟
ـ نمیدونم..از صبح یه جوریم.
ـ حرف بزن..بگو!
ـ اون فیلمه یادته همگی با هم خونه ی سعید دیده بودیم که یه چند نفر چشم باز میکنند و خودشون رو توی یه اتاقک مکعبی میبینند. یادشونم نمیاد چه جوری از اونجا سردراوردن .
ـ آره خب یادمه؛ حالا چی شده ؟ تو مکعب افتادی ؟!
ـ دقیقا ! البته نمیدونم تو چی افتادم و از کِی و چه جوری و اصلا چه طور باید بیرون بیام!
ـ خشی واضح بگو ببینم.چند روز پیش که اینطوری نبودی.
ـ بعدِ اون روز یه چیزایی پیش اومد که کمی حالم گرفته شد.البته چند وقتی هم هست که بی اینکه حالیم باشه، توی موجی گیر افتادم که هی گرد میشه و میچرخه و بالا میره و منم پاهام رو محکم به زمین چسبوندم که باهاش دور و گُم نشم.دلم نمیخواد تو هزارتوی این مکعب گیر بیفتم که بی همراه و اندیشه، بیرون اومدن ازش دشوار و عذاب آوره.
romangram.com | @romangram_com