#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_141


حالا می‌تونستم شل زدن هاش رو توی جلسه، زیرسیبیلی رد کنم و با حس رفاقت بیشتری ازش جدا بشم.

ـ ممنونم ازت گلاب خانوم!

صورت قشنگش صورتی شد و منم سرخوش ادامه دادم:

ـ اگه با دست پُر برگردم..،

فوری گفت ایشالا!خنده ام گرفت و گفتم:

- ایشالا ! داشتم می‌گفتم، یه فروش فوق العاده ای رو بهت تقدیم می‌کنم که اصلا باورت نمی‌شه!

ـ می‌دونم که کارت خوبه...

نذاشتم ادامه بده!

ـ نه..نه..ربطی به اون نداره. یه مورد جالبه که خودت هم توش نقش داشتی؛ ولی بی خبری!

کنجکاو شده بود و حالا اون بود که سانت به سانت صورتم رو چشم می‌چرخوند. دوباره تپش قلب گرفتم و شرمنده از اینکه رسوا بشم.طاقت نیاوردم و عقب کشیدم و زمزمه وار «خدانگهداری» گفتم و از اتاقش بیرون اومدم و دستی برای احمدی بلند کردم و خودم رو به هوای باز خیابون رسوندم.

جیگر شیر کجا بود؟! ترسوتر از خودم ، آدم ندیدم!

پنج ساعتی از پروازمون گذشته و ماکان که از خودِ فرودگاه خمیازه می‌کشید ، در خواب عمیقی بود و من هم بعد از یه ساعت خواب سبک، تازه بیدار شدم و بی اینکه دست خودم باشه یه سره به فراست فکر می‌کنم. نگاه صبحش که بند بند صورتم رو می‌جست، گرچه اولین بار بود و به هیچ وجه هم حس بدی نداشت، ولی قلبم رو متاثر کرده بود. یعنی اون موقع که منم بعد از جلسه و وقتی در حال صحبت توی دفترم بودیم و صورتش رو بررسی نانو می‌کردم، همین حس رو براش ایجاد کرده بودم؟ یعنی اونم تپش قلب گرفت و یه حس گُم که ندونه باهاش چی کار کنه و نتونه از فکرش بیرون بیاد؟!

این بالا در حالیکه از زمینی که در اون ساکنیم، بیشترین فاصله رو دارم و بین ابرها و نزدیک تر از هر زمانی که می‌شه عظمت خدا رو حس کرد قرار گرفته ام،اعتراف می‌کنم که در تموم این چهار سالِ همکاریم با گلاب فراست، همیشه دلم می‌خواسته که به همراهی و وفاداریش به عنوان یک انسان، اعتماد و باور داشته باشم.

romangram.com | @romangram_com